سخن بلاگ

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان ---این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

سخن بلاگ

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان ---این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

سخن بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

«نوشته های فرهنگی و اجتماعی و سبک زندگی ، شهدا و مدافعین حرم»

باید انسانها، هم آموزش داده شوند و هم تزکیه شوند، تا این کره‌ى خاکى و این جامعه‌ى بزرگ بشرى بتواند مثل یک خانواده‌ى سالم، راه کمال را طى کند و از خیرات این عالم بهره‌مند شود. مقام معظم رهبری

التماس دعا
برادر شما شکیبا

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۲ آبان ۹۷، ۱۴:۳۶ - بنده خدا
    لایک

شهید مدافع حرم که پس از سه روز زنده شد

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ق.ظ
شهید مدافع حرم پس از سه روز زنده شد

گفتگو با جانباز زین العابدین محمدی

شهید مدافع حرم پس از سه روز زنده شد

روایت مجاهدت عاشورایی رزمندگان مدافع حرم ، همواره شنیدنی و خواندنی است آنچه پیش روی شماست ناگفته های زین العابدین محمدی ، معروف به آقا زینال است شیر مردی از خطه مازندران سرزمین علویان که برای اولین بار خاطرات نابش را با هراز امروز در میان گذاشته، به گفته خودش به جز دو پسر و همسر فداکارش و چند تن از همرزمان مجاهدش تا به حال کسی روایت این کرامت معجزه آسا را نشنیده است .
اولین بار در چه سالی وبا چه هدفی به سوریه رفتید ؟

سال ۱۳۹۴ بود ، هدف از رفتن من پیرو اوامر مقام معظم رهبری ولایت فقیه حضور مستشاری بود و امیدوارم هر شیعه ای برای کمک به شیعه دیگر در هر کجای این زمین خاکی بتواند به ندای مظلومان با توصیه رهبری لبیک گفته و به یاریشان بشتابد.
این عکس شما با شهید سلطانی که روی دیوار نقش بسته مربوط به چه وقتی است ؟
زمان های گذشته است ، آخرین عکس از شهید سلطانی را من گرفتم چندین عکس از او انداختم گفتم عکس شهادت است. آن عکس کناری هم داستان دیگری دارد داستان چایی شیرین شهادت! که اکثر بچه هایی که از این چایی که من دم کردم خوردند، شهید شدند.
چه موقع با حاج روح الله سلطانی آشنا شدید؟
اولین بار در سال ۱۳۸۸روزی جوانی قد بلند وارد اردوگاه شد از او پرسیدم اهل کجایی گفت: من روح الله سلطانی و آملی هستم.
نحوه ی شهادت حاج روح الله را توضیح میدهید؟
دو روایت در مورد شهادت ایشان وجود دارد که در درگیری با پژاک و اشرار یا مورد اثابت گلوله قرار گرفته یا از سوی تک تیر انداز هدف قرار گرفته است .
از لحظه شهادتش بگویید؟
از لحظه اصابت گلوله تا لحظه شهادتش چند دقیقه طول نکشید، ابتدا عبارت السلام علیک یا ابا عبدالله را بر زبان آورد وسفارش کرد مراقب فرزندانم باشید و در حال گفتن ذکر بود که به شهادت رسید.
خوب برگردیم به سوریه چگونه اعزام شدید؟
(همسر زینال که به همراه دو تا پسرش کنار ما نشسته پیش دستی می کند به جای او به این سوال پاسخ می دهد،او می گوید: )چند ماهی آقا زین العابدین علاقمند به حضور در سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب بود به همین خاطر چندین بار از حاج آقا بصیر خواست تا هماهنگی های لازم را برایش انجام دهد.
( زینال می خندد و در ادامه می گوید: ) بعد از شنیدن خبر هتک حرمت ها و احتمال حمله نیروهای تکفیری به حرم حضرت زینب(س) من هم برای مقاومت راهی سوریه شدم تا هم ابتدا به زیارت حضرت زینب (س) رفته باشم و هم برای جنگ با تکفیری ها.
خاطرم نیست در منزل ما بود یا حاج بصیر که از من پرسیدند آیا خانمتون اجازه رفتن به شما می دهد؟ به حاج بصیر گفتم دستت درد نکنه (با لبخند) رضایت خانم بامن.
همسرتان با این موضوع مشکل نداشتند؟
معمولا مشکل نداشتم چون همیشه در ماموریت بودم و خانم با این شرایط کنار آمده بود.
اولین بارکه وارد سوریه شدید به کجا رفتید؟
وارد سوریه که شدیم با اسکورت وارد اتوبوس شدیم و به زیارت حضرت رقیه رفتیم وکمتر از یک ساعت آنجا بودیم و از آنجا به زیارت حضرت زینب رفتیم،برخی می گویند امام رضا غریب است اصلا اینطور نیست وقتی وارد حرم حضرت زینب می شوید متوجه خواهید شد که حضرت زینب غریب است .
چه شد که جانباز شدید؟
در یکی از روزهای آذر ماه سال ۹۴ در ماموریت مستشاری در منطقه وادی الترک سوریه در یک باغ زیتون از ناحیه کمر و پا مورد اثابت گلوله مستقیم قرار گرفتم و شهید روح الله صحرایی هم که مسئول تدارکات و پشتیبانی ما بود همان روز به شهادت رسید .
لطفا در خصوص لحظه جانبازی توضیح دهید؟
من امدادگر بودم اما شرایط طوری شد که مجبور به درگیری با تکفیری ها شدیم ، در چاله یک نهال زیتون موضع گرفته بودم یک لحظه تصمیم گرفتم تا خشاب خالی ام را با خشاب پری که به همراه داشتم تعویض کنم حجم تیر اندازی از سوی دشمن بسیار زیاد بود اما ما انگار در دوران کودکی هستیم و داریم تفنگ بازی می کنیم (فرزند کوچک زینال می گوید: خوش بحالتان بابا)
یک داغی عجیبی در بدنم احساس کردم سلاح از دستم افتاد و به گوشه ای پرت شدم به سختی خودم را داخل گودال کشاندم دیگر فهمیدم که تیر خوردم از سایر بچه ها که اطرافم بودند درخواست کمک کردم نمی دانستم دقیقا کجای بدنم تیر خورد درد داشتم و خون از پشتم بر روی زمین جاری شده بود جالب اینکه من امداد گر بودم و کارم فقط امداد رسانی به مجروحان بود ده دقیقه تا یک ربع طول کشید تا آقااسماعیل در باران گلوله ها خود را به من برساند اسماعیل وقتی حال و روز مرا دید تقریبا روحیه اش را از دست دادهیچ کدام از بچه ها توقع نداشتند که من کوچکترین زخمی بردارم بچه های مدافع حرم آنقدر عزیزند که نمی توان تک تک آنها را وصف کرد .
اسماعیل سرم را روی پایش گذاشت و مدام مرا دلداری می داد از اسماعیل خواستم تا برود و کمک بیاورد ساعتی طول کشید تا یک نفربر زرهی برای انتقال من بیاید صدای نفربر را می شنیدم اما چون داخل چاله بودم آنها نمی توانستند مرا پیدا کنند ،بی سیم واسلحه من بالای چاله افتاده بود .
همه شما بی سیم داشتید؟
نه فقط چند نفرمان،من چون کارم امداد رسانی بود بی سیم داشتم هر طوری بود با هر سختی خودم را به بی سیم رساندم و متوجه شان کردم کجا هستم بالاخره مرا پیدا کردند راننده نفر بر از موقعیت من گلایه داشت که در این موقعیت ممکن است هر لحظه مورد اثابت موشک زد تانک تکفیری ها قرار گیرد چرا که قبل از او یکی از نفر برها را با موشک زده بودند بچه ها مرا سوار نفربر کردند و به عقب برگرداندند( پسر بزرگترش می گوید: این موشک ها به قدری قوی است که نفر بر را پودر می کند)در چاله های زیتون نفر بر با سرعت می رفت ومن از کف آن به سقف بالا و پایین می پریدم.

تیر دقیقا به کجایتان خورده بود؟
تیر به شکمم خورده بود چند عضو را پاره کرده بود و از کمر خارج شده بود از جمله عصب پایم کاملا قطع شده بود و دیگر پایم هیچ احساسی نداشت به بیمارستان منتقل شدم.
کدام بیمارستان؟
بیمارستانی در حلب،اینجا دیگر ضریب هوشی من یک تا دو بود و از آن به بعد را دیگر خاطرم نیست ظاهرا از احیای من ناامید شدند و مرا به بخش شهدا منتقل کردند .
یعنی فکر کردند شما شهید شدید؟
بله،مرا به بخش شهدا منتقل کردند به همین خاطر دوستان من در طول این سه روز که به بیمارستان مراجعه میکردند نمی توانستند مرا پیدا کنند چون در بیمارستان بستری نبودم.
یعنی شما ۳ روز نه غذا یا سرمی، یا هیچ مراقبتی از شما صورت نگرفت؟
نه فکر می کردند شهید شدم (همسر شهید می گوید: جایی بود جنازه شهدا را یکجا روی هم گذاشته بودند و ایشان هم بین این جنازه ها سه روز مانده بود.)
پس شما ظاهرا سه روز شهید شده بودید و کسی خبر نداشت؟
زین العابدین محمدی می گوید بالاخره ما هم هنرمندیم(با خنده)
از آن سه روزشهادت چیزی به خاطر دارید؟
نه اصلا،فقط از آنجایی که تیر خوردم و سوار نفر بر شدم چیزی دیگری به یاد ندارم فقط در آن لحظات که تیر خوردم توفیق داشتم تا شهادتین را بگویم .
خب چگونه شما را پیدا کردند؟
یکی از دوستان در بین شهدا جنازه من را پیدا کرد وقتی مرا بیرون کشید چون امداد گر بود متوجه خرخر خفیف من شد از پزشکان خواست تا دوباره مرا احیا کننداگرچه پزشکان به او گفته بودند او از این پس فقط زندگی نباتی خواهد داشت ولی او راضی نشد ۲۴ ساعت بعد به گفته دوستم چشم هایم را باز کردم ولی متوجه اطرافم نبودم اما روز بعد به طور معجزه آسایی به هوش آمدم .از دوستم سوال کردم که بچه ها چه شدند.گفت خوبند .
روح الله صحرایی هم با شما بود ؟ چگونه به شهادت رسید؟
به نظرم روح الله و رضا حاجی زاده آن موقع باهم بودند ،روح الله در حال پشتیبانی بود که گلوله ای به او اصابت می کند ،شهید مراد خانی هم برای کمک به روح الله بلند میشود که او هم از ناحیه ی سر مورد اصابت مستقیم گلوله قرار می گیرد.
برگردیم به بیمارستان وقتی به هوش آمدید چه شد؟
تقریبا روز دوم بود که رییس بیمارستان دست و رو و پای مرا میبوسید و می گفت زین العابدین تو کی هستی معجزه شد ظاهرا تا بحال چنین اتفاقی برایشان پیش نیامده بود.
این کرامت را کسی هم خبر دارد؟به بچه های صدا و سیما گفتید؟
نه غیر از اعضای اصلی خانواده و چند نفر از دوستان کسی با خبر نیست.
تا به اینجا خانواده شما خبر داشتند؟
نه آنها خبر نداشتند ،فکر می کنم اون موقع خانواده کربلا بودند.
به نظر شما اینکه سه روز در جمع شهدا بودید و برگشتید کرامتی صورت گرفت؟
در لحظه لحظه های مخاطرات انگار کسی به من می گفت: دراز بکش و یا بنشین ،نمی دانم چه کسی بود موقعی که تیر خوردم هم یک لحظه یک سفیدی مطلق را دیدم نه مانند این سفیدی ها یک سفیدی مطلق، فکر می کردم که دیگر رفتم ،بله تقریبا شبیه معجزه بود برگشتن من .
فکر می کنید حضرت زینب سلام الله علیها چقدر حامی بچه های مدافع حرم هست؟
اگر حضرت زینب نباشد که بچه ها هیچ هستند همه ی آنها به عشق حضرت زینب آنجا جمع شده اند اگر در محرم و صفر بر سر و سینه میزنیم و می گوییم اگر عاشورا بود ما با شما بودیم خب امروز در سوریه حرم آل الله نیاز به دفاع و حمایت دارد باید نشان بدهیم که حرف و عمل مان یکی است البته این وظیفه برای هر فردی متفاوت است اینکه امروز همسرم پرستاری مرا می کند ثواب خودش را دارد و نیاز نیست که به سوریه برود و شما وقتی پیام رسانی می کنید و ذهنیت ها را پاک می کنید و افکار عمومی را روشن می کنید اجر خودتان را دارید هر کسی وظیفه خود را انجام می دهدمثل من نظام برای ما هزینه کرد تا به عنوان پاسدار از حریم اسلام دفاع کنیم .
فکر می کنید اگر بچه های مدافع حرم نبودند چه اتفاقی برای مملکت ما می افتاد؟
اگر مدافعان حرم در سوریه جلوی این تکفیری ها را نمی گرفتند معلوم نبود الان در کجای ایران با آنها در حال جنگ بودیم امنیت و آسایش امروز شیعه مدیون رزمندگان مدافع حرم می باشد.

نظرات  (۱)

گفتگوی خوبی بود
خداوند حافظشان باشد  ان شاء الله
پاسخ:
ان شاءالله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی