سخن بلاگ

نوشته های فرهنگی اجتماعی - سبک زندگی اسلامی

سخن بلاگ

نوشته های فرهنگی اجتماعی - سبک زندگی اسلامی

سخن بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

«نوشته های فرهنگی و اجتماعی و سبک زندگی»

باید انسانها، هم آموزش داده شوند و هم تزکیه شوند، تا این کره‌ى خاکى و این جامعه‌ى بزرگ بشرى بتواند مثل یک خانواده‌ى سالم، راه کمال را طى کند و از خیرات این عالم بهره‌مند شود. مقام معظم رهبری

التماس دعا
برادر شما شکیبا

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهدای مدافع حرم» ثبت شده است

زهره نجفی همسر شهید میثم نجفی می‌گوید: یک دفعه گفتم: «آقا میثم، در این موقعیت می‌خواهی بروی؟ اجازه بده بچه به دنیا بیاید.» که گفت: «زهره! دلت می‌آید این حرف را بزنی؟ دلت می‌آید حضرت زینب(س) دوباره اسیری بکشد؟» بعد از این حرفش دیگر هیچ چیز نگفتم.image

او هم یک آدم معمولی بود. من بعضی اوقات لباس پوشیدن‌هایش را نمی‌پسندیدم. دوست نداشتم لباس‌هایی را که خیلی‌ها تن می‌کنند، بپوشد. گاهی اوقات درباره این موضوع، خیلی با او حرف می‌زدم و اما او این‌ها را دوست داشت. شاید هر کسی ظاهر او را می‌دید فکر نمی‌کرد روزی شهید شود. شیطنت‌هایش را دوست داشتم. خیلی شلوغ بود و همیشه در منزل شعر و آواز می‌خواند. یادم هست یکبار که می‌خواستم نماز بخوانم، گفتم:« چقدر سر و صدا می‌کنی! کمی آرام باش» چون شلوغ می‌کرد و تمرکز نداشتم. با خنده گفت: «زهره! روزی بیاید آنقدر خانه ساکت باشد که بگویی ای کاش سروصداهای میثم بود».” این‌ها را زهره نجفی همسر شهید مدافع حرم میثم نجفی می‌گوید.

خانه شهید میثم نجفی یک خانه کوچک و با صفا و صمیمی در قرچک است که طبقه بالای منزل پدری شهید قرار گرفته. خانه‌ای که این روزها به رنگ تنها یادگار شهید مدافع حرم، یعنی حلمای ۴۰ روزه است.گریه‌های او، لباس‌های کودکانه‌اش و اتاقی که پدر فرصت نکرد قبل از شهادت چیدمان آن را ببیند تمام فضای خانه را پرکرده و عکس‌های رنگارنگ شهید در جای جای خانه و حتی در میان وسایل حلما، خوش می‌درخشد.

زهره نجفی متولد ۱۳۶۸ است و یک سال از شهید میثم نجفی کوچکتر است. حلما تنها فرزند اوست که ۱۷ روز بعد از شهادت پدر متولد شد. شاید انتظار رود در گفته‌هایش بی‌قراری کند از اینکه حلما باید عمری با یاد پدری در قامت کلمات مادر زندگی کند. اما او محکم و آرام؛ صبورانه از مردی می‌گوید که تکاور بود. کسی که دفاع از حرم اهل بیت(ع) و مردم مظلوم، هدف اصلی زندگی‌اش را تشکیل می‌داد تا جایی که دیگر هیچ چیز نمی‌توانست جلوی او را بگیرد. عاشقانه‌هایش از میثم نجفی آنقدر ملموس و واقعی است که با روایت‌هایش همراه شوی و در اشک و لبخندش سهیم باشی. اهل شعار دادن نیست. همان که اتفاق افتاده را بدون توصیف دیگری نقل می‌کند. شاید برای همین است که روایت‌های عاشقانه‌اش به دل می‌نشیند. بعضی از سوالات را که از او می‌پرسم عمیقا به فکر فرو می‌رود و بعد از چند لحظه سکوت جواب می‌دهد تا اینکه می‌گوید: «همیشه آقا میثم با من شوخی می‌کرد و می‌گفت: “وقتی شهید شوم و برای مصاحبه پیش تو آمدند چه چیزی می‌خواهی بگویی؟” واقعا به بعضی از این سوالات فکر نکرده بودم.»

ادکلن روی میز را نشان می‌دهد و می‌گوید: «میثم این ادکلن را خیلی دوست داشت. وقتی می‌رفت به او گفتم دلم که برایت تنگ شد چه کار کنم؟ گفت هر وقت دلت تنگ شد این ادکلن را بو کنی یاد من می‌افتی حالا او رفته و من این ادکلن را نگه داشته‌ام و هر موقع دلتنگش می‌شوم آن را بو می‌کنم.» زهره نجفی ناراحت بود از اینکه این روزها در صفحات اجتماعی یادداشت‌ها و دست نوشته‌هایی به اسم همسر شهید میثم نجفی دست به دست می‌شود که متعلق به او نیست و از نگارشش خبر ندارد. می‌گوید: «من بار اول است که مصاحبه می‌کنم و هیچ نوشته یا خاطره‌ای برای کسی بازگو نکرده‌ام.» گفتگوی تفصیلی او با تسنیم را در ادامه می‌خوانید:

* از ماجرای ازدواجتان با آقا میثم بگویید؟

من و همسرم تقریبا یک نسبت فامیلی دور با هم داشتیم اما من اصلا آقا میثم را ندیده بودم و فقط با مادرشان در ارتباط بودیم. اولین مرتبه‌ای که همدیگر را دیدیم روزی بود که آقا میثم به همراه مادرشان برای عید دیدنی منزل ما آمده بودند در حالی که قصدشان انتخاب بوده است ولی ما از این جریان با خبر نبودیم. بعد از آن، خانواده‌اش با ما تماس و برای خواستگاری اجازه گرفتند.

روزی بیاید آنقدر خانه ساکت باشد که بگویی ای کاش سروصداهای میثم بود

* برای ازدواج، چند مرتبه با هم صحبت کردید؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۱
ع . شکیبا

http://shahidabdollahi.ir/wp-content/uploads/2016/06/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C.png

بنابراین گزارش، شهید علی آقا عبداللهی از جوانان بسیجی منطقه ۱۱ تهران بود که در اوج جوانی و در حالی که فقط ۲۷ سال سن داشت، فرزند خردسال خود را به همراه همسرش تنها گذاشت و با اصرار به دفاع از حرم حضرت زینب (س) پرداخت.

شهید «علی آقا عبداللهی» در وصیت نامه اش برای فرزندش نوشته است: نمی دانی چقدر دوستت داشتم و دل کندن از تو برایم سخت بود اما بدان که پدرت برای فرزندان کوچکی که به شهادت می رسند به سوریه رفت. شهید «علی آقا عبداللهی» که در روزهای پایانی دی ماه به شهادت رسیده است، هنوز پیکرش به کشور باز نگشته و صرفاً خبر شهادتش تأیید شده است. حالا «امیر حسین» فرزند ۲ ساله شهید «علی آقا عبداللهی» لباس رزمش را بعد از شهادت پدر در نیاورده و با یک اسلحه دور عکس های پدر شهیدش می چرخد!

لباس

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۱
ع . شکیبا

سردار شهید حاج رضا رستمی مقدم(مدهنی) از فرماندهان دلاور استان لرستان در دوران هشت سال دفاع مقدس روز شنبه هفت جاری در نبرد با گروه‌های تکفیری داعش به جمع یاران شهیدش پیوست.

به گزارش خبرگزاری فارس از خرم آباد، پیکر پاک نخستین شهید مدافع حرم این شهرستان دقایقی پیش بر دوش مردم روزه‎دار خرم‌آباد تشییع شد.

بر پایه این گزارش دقایقی پیش با حضور آیت الله سیداحمد میرعمادی نماینده ولی فقیه در لرستان، هوشنگ بازوند استاندار لرستان، سردار مرتضی کشکولی فرمانده سپاه حضرت ابوالفضل لرستان، سردار محمد قنبری فرمانده انتظامی لرستان، جمعی از مسؤولان و اقشار مردم به ویژه خانواده‎های معظم شهدا، جانبازان و ایثارگران پیکر پاک سردار شهید حاج رضا رستمی مقدم نخستین شهید مدافع حرم شهرستان خرم آباد تشییع شد.

مراسم تشییع پیکر پاک این سردار رشید اسلام از پادگان امام حسین خرم آباد به سمت خیابان و میدان امام خمینی(ره) تشییع شد و سپس برای خاکسپاری به قبرستان سراب یاس خرم آباد انتقال یافت.

لازم به ذکر است، شهید رضا رستمی مقدم جمعه گذشته در حین درگیری با گروهک تکفیری-تروریستی داعش در سوریه به فیض شهادت نائل آمده است. 1395/03/19

http://media.mehrnews.com/d/2016/03/13/4/2027504.jpg?ts=1458370831520

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۷
ع . شکیبا

تشییع سرهنگ مدافع حرم

پیکر اولین شهید مدافع حرم کوهدشت سرهنگ پاسدار قدرت اله عبدیان امروز تشییع شد.  950319







































شادی روح مطهرش صلوات
سلام بر شهیدان راه حق
سلام بر شهدای مدافع حرم که مظلومانه در دیار غربت به شهادت می رسند .
و سلام بر خانواده های آنان ، همسران صبور و فرزندان عزیز آنها که در کودکی طعم بی پدری را چشیدند و از سایه محبت پدر محروم می شوند.

لعنت خدا بر تروریست های تکفیری و داعش

و مرگ بر آمریکا و انگلیس و  صهیونیستها و آل سعود که بانی و حامی تروریست ها هستند.

خدایا امام زمان (عج) ما را برسان و انتقام خون این جوانان غیور ما را از کافران و مشرکان بگیر
اللهم انصر عبادک المومنین علی الکافرین نصرا عزیزا

هیچکدام از شهدا به اندازه این شهید عبدیان و فرزند عزیزش و همسرش اشک مرا درنیاوردند.
خداوند به آنها صبر بدهد و دشمنان و قاتلین شهید را هر چه زودتر به هلاکت و خواری بیندازد.
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۰۶
ع . شکیبا
به بهانه عروج شهید مدافع حرم حجت الاسلام محمد علی قلی زاده:

خاطراتی از یک کاندیدای شهادت + تصاویر

اگر زمانه ی جانبازی در عرصه کربلای ایران سپری شده ، دفاع از حرم بی بی حضرت زینب (س) ، میدان دیگری می شود برای جانفشانی شیفتگان. با اینکه من دوران دفاع مقدس را درک نکرده ام ، ولی به این یقین رسیده ام که شهید باید مراحلی از خودسازی و عبودیت را طی کند تا لایق شهادت شود. حاج آقای قلی زاده هم یکی از این افراد بود که به یک باره به این درجه نرسید.

به گزارش سرویس فرهنگی پایگاه 598، دوست و همکار شهید حجت الاسلام محمد علی قلی زاده که هفته گذشته در جبهه های مقاومت سوریه در دفاع از حریم اسلام به درجه رفیع شهادت نائل شدند در یادداشتی کوتاه خاطراتی را از این شهید گرانقدر نوشته اند که در ادامه می آید.
شهید قلی زاده ، برای من نه یک مسئول ، بلکه یک مرشد و راهنما بود . این را نه الآن که شهید شده میگویم. خانواده و دوستان شاهدند که همیشه نَقل خصوصیات اخلاقی و تواضع و صفای ایشان، نُقل اغلب مجالس ما بود . به شوخی به هم می گفتیم اگر الآن زمان جنگ بود ، حاج آقا حتما یکی از شهدا بود ،  غافل از اینکه شهید مثل میوه ای است که وقتی رسیده بشود ، از سوی باغبان حقیقی چیده می شود . زمین و  زمان تابع شهید می شوند نه اینکه شرایط باید فراهم بشود تا کسی شهید شود.

اگر زمانه ی جانبازی در عرصه کربلای ایران سپری شده ، دفاع از حرم بی بی حضرت زینب (س) ، میدان دیگری می شود برای جانفشانی شیفتگان . با اینکه من دوران دفاع مقدس را درک نکرده ام ، ولی به این یقین رسیده ام که  شهید باید مراحلی از خودسازی و عبودیت را طی کند تا لایق شهادت شود. حاج آقای قلی زاده هم یکی از این افراد بود که به یک باره به این درجه نرسید . روزها و شبهای زیادی تلاش کرد و در نهایت مزد زحماتش را از خدای خویش گرفت .

دو ، سه سالی،  توفیق هم نشینی با این شهید سعید نصیبم شد. برای عرض ادب و ارادت خدمت ایشان، در حالی که آماده می شوم برای آخرین دیدار با چهار شهید مدافع حرم در مراسم وداع و سپس تشیع پیکر مطهرشان شرکت کنم ،با عجله بخشی از خاطراتی که در این شرایط به یاد می آورم را تقدیم امت شهید پرور و همرزمان و همسنگرانم می کنم. به این امید که توفیق جمع آوری ، ثبت و انتشار خاطرات ناب دیگری از این عزیزان،در اولین فرصت نصیبم شود :

1-قرار بود به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس سال 93 گونی هایی رو برای فضاسازی و ساخت سنگر با خاک پر کنیم. چند نفری بودند که به دلایلی می گفتند ما این کار رو نمی کنیم. بعد از چند لحظه دیدیم حاج آقا رفته توی خاکها و مشغول پر کردن گونی هاست. با دیدن این صحنه همه بچه ها رفتن کمک و دیگه نذاشتن حاج آقا ادامه بده( هر چند که ایشون تا لحظه آخر بالا سر بچه ها بود و باهاشون شوخی می کرد و کمکشون می داد)

2-حاج آقا مسئول نمایندگی ولی فقیه در ناحیه بود. قسمت نمایندگی 4 اتاق داشت و به خاطر کمبود تجهیزات به این رده 3 عددکولر به مرور زمان تحویل دادند. ایشون توی همه اتاقا بجز اتاق خودشون کولر نصب کردند و می گفت اول، نیروهای زیر دستم و بعد خودم.خیلی به ایشون می گفتند که شما مسئولید و مهمون و مراجعه کننده زیاد براتون میاد و زشته که کولر نداشته باشید ولی ایشون می گفت: اولویت با نیروهام  است.خاطرم هست که توی ماه رمضان پارسال که هوا به شدت گرم بود، اوقات رو با یک پنکه دستی می گذراند.

3-ایشون با اینکه مسئول نمایندگی بودند وضع مالی خوبی نداشتند .یک پیکان خیلی قراضه و مدل پایینی داشتند که همیشه خراب بود. بدنه این ماشین از شدت خرابی زنگ زده بود و چند جاش سوراخ شده بود. ولی ایشون با اینکه مسئول بودند با همین ماشین رفت و آمد می کردند و اصلا برای خودشون عیب نمی دونستند.


4-همیشه توی کارهای سخت پیش قدم بود. توی یکی از رزمایش های بسیج قرار شد برای 1200 نفر خودمون غذا رو توی ظرف کنیم. دیگِ سنگین روی زمین بود و برای ریختن برنج توی ظرف یک بارمصرف ، هر بار باید دولا و راست شد .بچه ها تجربشو داشتند می دونستند که سخت ترین کار کشیدن غذا از دیگتوی ظرف یکبار مصرفه. و همه یه جورایی دست خودشون رو به کارهای دیگه بند کردن. توی اون شرایط همه با تعجب دیدیم که حاج آقا رفتن و مشغول کشیدن غذا شدن و تا آخر پا رو پس نکشیدند.

5-توی مانورهای شبانه و پیاده روی ها با اینکه یک روحانی بود،  همیشه پیش قدم بود و برای احداث و نصب چادر هم ایشون پیش قدم بودند.

6-یک بار از طرف رده مافوق برای ایشون یک مرخصی تشویقی اومده بود و تا این نامه دستشون رسید، کاغذ رو پاره کرد. به ایشون گفتم حاج آقا برای چی پارش کردی. ایشون گفت اون کاری که من انجام دادم وظیفم بود و کار خاصی نکردم که به خاطرش تشویق بشم.

7-ایشون بسیار دلِ رئوف و مهربونی داشت. اگه یه موقع توی مسائل کاری با کسی تند می شدند، سریع می رفتند و متواضعانه عذرخواهی می کردند . حتی اگه طرف مقابل از خودشون خیلی کوچیکتر بودند هم همین کار رو می کردند.

8-توجه خاصی به نیروهای زیردستش داشت. مثلا توی سرکشی هایی که با ماشین اداری داشتیم اگه پذیرایی می دادند از صاحب خونه یکی هم برای سربازش درخواست می کرد. موردی بود که توی یک مراسمی کیک و ساندیسش رو نخورد وقتی سوار ماشین شد پذیرایی رو جلو سربازش گرفت و گفت یکیشو بردار و اوردم اینجا که با هم بخوریم.


9-ایشون اهتمام خاصی به خوندن نماز اول وقت داشت، مثلا روزهای پنج شنبه که ساعت کاری قبل از اذان ظهر بود، صبر می کرد و نماز رو در محل کار می خوند و ما رو هم به همین کار تشویق می کرد. و یا توی یک مورد دیگه به مناسبتی خونه ایشون دعوت بودیم که تا اذان رو گفتند ایشان وایساد به نماز و ما رو هم تشویق با این کار کردند. از نکات دیگه ای که یادم هست اینه که توی اون مهمونی فقط یک نوع میوه برای پذیرایی آوردن( خربزه) و برا همه جالب بود که ایشون چون مسئول هستند اصلا اهل ریخت و پاش نیستند .

10-به اخلاق مجموعه زیر دستش خیلی اهمیت می داد. متونی اخلاقی رو پیدا کرده بود و به صورت هفتگی در اتوماسیون اداری قرار می داد و به انجام این کار هم اهتمام خاصی داشت.

11-ایشون می گفت از خدا خواستم ؛ یا پول بهم نده یا اگه بهم میخوای پول بدی،  قدرت و توفیق خرج کردن در راه خودت رو هم بهم بده.

12-به نظم و انضباط خیلی اهمیت می داد . معمولا از همه ما زودتر سر کار بود و دیرتر هم می رفت.

یکی از نیروهای تحت امر شهید قلی زاده / هادی
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۴
ع . شکیبا
«کریم غوابش» رزمنده هشت سال دفاع مقدس، در دفاع از حرم اهل بیت علیه السلام در مقابله با نیروهای تکفیری داعش در سوریه به شهادت رسید.
به گزارش عصرامروز، «کریم غوابش» رزمنده هشت سال دفاع مقدس، در دفاع از حرم اهل بیت علیه السلام به شهادت رسید.
او که به خوشرویی و اخلاص شهرت داشته در مقابله با نیروهای تروریستی و تکفیری در سوریه به خیل شهدای مدافع حرم حضرت زینب(س) پیوست. طبق آمار موجود این شهید یازدهمین شهید مدافع حرم استان خوزستان است که در مقابله با نیروهای تروریستی داعش به شهادت رسیده  است.

استان خوزستان تاکنون 10 شهید مدافع حرم به نام‌های شهید سید مهدی موسوی، شهید منصور ( ناصر) مسلمی سواری،  شهید جبار (فرید) دریساوی، شهید حسن حزباوی، سردار شهید سید حمید تقوی‌فر، شهید علی منیعات، شهید حبیب جنت‌مکان، شهید هادی کجباف، سردار شهید روزبه هلیسایی و شهید سید جاسم نوری تقدیم را به آستان مقدس اهل بیت (ع) کرده است
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 تیر 1394 توسط سجاد یاورزاده
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۳۹
ع . شکیبا
http://anaammar.ir/wp-content/uploads/2015/05/sardare-shahid-hadi-kajbaf-94-2-m.jpg
گفتگویی خواندنی با همسر شهید پرافتخار مدافع حرم؛

معامله داعش بر سر پیکر شهیدکجباف

همسر شهید هادی کجباف گفت: همسر من مدافع حرم حضرت زینب(س) بود و من هم در عمل به ایشان اقتدا کردم. من از پیکر ایشان گذشتم و آن را به خدا سپردم با اینکه شنیدم بعد از مخالفت ما با پرداخت پول، پیکر ایشان را به رگبار بستند و به جنازه ایشان جسارت کردند و در شبکه‌های اجتماعی هم گذاشتند.
خبرش را در سایت‌ها و خبرگزارها خواندم. اولش باورم نشد. دوباره خواندم. همسر هادی کجباف شهید مدافع حرم: «برای بازگشت پیکر همسر شهیدم حاضر نیستیم یک ریال به تکفیری‌ها پرداخت شود. ما پیکر عزیزمان را در راه خدا داده‌ایم و آنچه را که در این راه دادیم پس نمی‌گیریم.» اما واقعیت بود. تصمیم گرفتم هر طور که شده با این همسر شهید صحبت کنم و علت تصمیمش را جویا شوم. توفیق یار بود و پای کلام خانم احمدی زاده نشستم.
تعابیرش برایم خیلی جالب بود. انگار لحظات معنوی و حماسی سال‌های دفاع مقدس دوباره داشت تکرار می شد. می‌گفت: هادی که دیگر شهید شده و روحش در درگاه خداوند است. من و خانواده‌ام پیکر او را به خدا سپردیم، همان‌طور که حضرت زینب (س) در دشت کربلا پیکر برادرش را به خدا سپرد و به اسارت رفت. همان طور که حضرت سجاد(ع) مجبور شد پیکر پدرش را در صحرای کربلا رها کند و به خاطر خدا برود. مگر نه این است که همسر من هم مدافع حرم حضرت زینب(س) است. پس من هم در عمل به ایشان اقتدا کردم. آنچه می خوانید مصاحبه سایت طنین یاس با همسر این شهید پرافتخار مدافع حرم است. 
***
http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1394/2/5/994970_310.jpg
خانم احمدی‌زاده از خودتان و همسرتان بگویید؟
شاهزاده احمدی زاده مدافع حرم هستم، همسر شهید هادی کجباف‌زاده. هر دویمان شوشتری هستیم. من بزرگ شده اهوازم و ایشان در خود شوشتر بزرگ شده اند.
چه سالی ازدواج کردید؟
من و هادی با هم فامیل بودیم. ایشان پسر عمه من هستند. مهرماه 61 هم با هم ازدواج کردیم. هم سن هستیم، متولد 1340. ولی از نظر شناسنامه و مدرسه ایشان یکسال بزرگتر از من هستند. در زمان ازدواجمان مربی پرورشی مدرسه بودم. داستان ازدواج و آشنایی ما مفصل است.
 جنگ که شروع شد ایشان سرباز بودند. محل خدمتشان هم سوسنگرد بود. اوایل جنگ که نیروهای عراقی سوسنگرد را محاصره می کنند مجبور به ترک شهر می شوند. می آیند اهواز تا تابستان سال 61 که در عملیاتی در فکه به شدت مجروح می‌شوند. از ناحیه لگن، شکم، بازو، ساق پا و کمر. آن موقع جوانی 21 ساله بود. برای درمان اعزام شد مشهد. بعد هم تهران. بعد از سه ماه از بیمارستان ژاندارمری تهران مرخص شد اما هنوز نمی‌توانست سرپا بایستد، چون از ناحیه لگن مجروحیتش خیلی شدید بود و با عصا راه می‌رفت. آن زمان ما ساکن تهران بودیم. پدرم به خاطر بحث جنگ و بمباران اهواز خرداد ماه سال 60 خانواده‌مان را از اهواز به تهران آورد. این شد که هادی بعد از مرخصی از بیمارستان به منزل ما در تهران آمد. چون با برادرم هم که آن موقع رزمنده بود خیلی رفیق بود. برادرم هم خیلی بهش می‌رسید. زخم‌هایش را پانسمان می‌کرد. خلاصه دو سه ماهی را منزل ما بود و آن آشنایی اولیه بین هادی و من این‌جا شکل گرفت.
هادی هنوز پایش به اهواز نرسیده مادرش را راهی تهران کرد تا از من خواستگاری کند. من رضایت داشتم اما خانواده‌ام با این ازدواج مخالف بودند. نه‌ اینکه هادی آدم بدی باشد. شرایط جسمانی‌اش به‌گونه‌ای بود که نمی‌توانست روی پا بایستد و راه برود. هادی مجبور بود با عصا باشد و همین علت اصلی مخالفت خانواده من با این ازدواج بود. اما من برای ازدواج با هادی خیلی اصرار کردم.
http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/5rZjN_OalVCcZySwsuM3SMxDNynqRNcfLPxg1WP-xoOGjBt0OAdvUw/s/w535/
شما در هادی کجباف چه دیدید که برای ازدواج انتخابش کردید؟
در طول مدتی که هادی در منزل ما زندگی می‌کرد همیشه سرش پایین بود، من یک‌بار هم چشم‌چرانی از ایشان ندیدم. جوان بسیار مودب و باوقار. به خاطر مجروحیتش نشستن و ایستادن برایش سخت بود ولی در طول این مدت حتی ندیدم یک‌بار هم نمازش را نشسته بخواند. روزنامه و کتاب خواندنش ترک نمی‌شد. در همان زمان تحلیل بسیار قوی از شرایط و مقتضیات روز داشت. عاشق امام(ره) بود. جانش را برای حرف امام می گذاشت.
من هم به این مسایل خیلی علاقه داشتم. خودم آن موقع دیپلمم را گرفته بودم و در پشت جبهه‌ها در کارهای پشتیبانی جنگ فعالیت می‌کردم. من از همان سال 56 که در دبیرستان درس می‌خواندم مبارزات علیه رژیم شاه را شروع کرده بودم. خانواده‌ام هم به گونه‌ای بودند که اعتقادات دینی برایشان خیلی مهم بود. در آن دوران خفقان رژیم شاه و ممنوعیت حجاب برای دانش آموزان، من از کلاس سوم ابتدایی با روسری و چادر به مدرسه می‌رفتم.
‌دیدم که هادی درست در جهت اعتقادات دینی و فکری و مبارزاتی من قدم بر می‌دارد و همین شد که واقعا دوستش داشتم و برای ازدواج با او به خانواده‌ام اصرار کردم.
 زندگیتان چگونه شروع شد؟
خیلی ساده و بی‌تکلف. اصلا آن‌موقع همه ازدواج‌ها ساده بود. مردم توقعاتشان کم بود. من هم با این‌که دختر جوانی بودم خیلی چیزها مد نظرم نبود، به جهیزیه آنچنانی، آرایشگاه و لباس عروس و ... حتی فکر هم نمی‌کردم. از تهران آمدم و در شوشتر زندگیمان را شروع کردیم. چون خانوداه ایشان شوشتر بودند. مهریه من یک سفر حج بود که هادی بعدها مرا به حج فرستاد.
یعنی خودش نیامد سفر حج؟
نه، چون وسع مالیش نمی‌رسید. از طرفی چون احساس دین می‌کرد که حتما باید مهریه مرا بپردازد من را تنها به حج فرستاد.
چند فرزند دارید؟
1 دختر و 2 پسر. اولین فرزندم فاطمه 12 بهمن سال 62 بدنیا آمد. 18 بمهن 63 خدا سجاد را بهمان داد. 25 اردیبهشت 65 هم محمد بدنیا آمد.
همسرتان در 8 سال دفاع مقدس چه مسئولیت‌هایی داشت؟
این را بگویم که هادی بعد از ازدواجمان یا در جبهه و منطقه بود یا روی تخت بیمارستان. چندین بار هم مجروح شد. حتی دو بار هم شیمیایی. در لشکر 7 ولیعصر اهواز بود. معاون و بعدها فرمانده گردان مالک اشتر شد. اواخر جنگ معاون تیپ هم شده بود. من و فرزندانم خیلی کم و دیر به دیر ایشان را می دیدیم. گاه گاهی یک نامه برایمان می فرستاد. آن هم کوتاه که فقط بگویند زنده است و همین برای ما کافی بود. همیشه چشمم به تصاویر تلویزیون و گوشم به اخبار رادیو بود تا شاید رد و اثری از او بگیرم.  او عاشق شهادت بود اما من همیشه بهش می گفتم دعا می کنم که شهید نشوی چون دوری تو برایم خیلی سخت است و او هم دلگیر می‌شد. من او را خیلی دوست داشتم. بعضی وقت‌ها بهش می‌گفتم فکر نمی‌کنم هیچ زنی به اندازه من شوهرش را دوست داشته‌باشد. هادی حتی بعد از پایان یافتن جنگ هم دو سال تمام برای بحث تفحص در منطقه بود.
برگردیم به زمان حال، چه شد که هادی کجباف تصمیم گرفت دوباره بعد از این همه سال دوباره به جبهه برود آن هم در خارج از کشور؟
هادی روحیه حماسه‌طلبی و شجاعت خاصی داشت. توی همه حوادث و اتفاقات جهان اسلام بخصوص منطقه به شدت احساس مسئولیت می‌کرد. این‌طور نبود که بگوید بازنشسته شده و دیگر هیچ دینی بر گردنش نیست. اخبار  تهدید داعش به حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) در سوریه را که می‌شنید برایش قابل هضم نبود. نمی‌توانست بی‌احترامی داعش را به حرمین تحمل کند. تصاویرش را که از تلویزیون می‌دید اشک از چشمانش جاری بود. من خودم می‌دیدیم که از فکر سوریه شب‌ها حتی خوابش نمی‌برد.
دقیقا از چه تاریخی به سوریه رفت؟ شما با رفتنش مخالفت نکردید؟!
از فروردین سال گذشته شروع کرد به جمع‌آوری گروهی از نیروها و آموزش دادنشان. می‌گفت باید کاری بکنم. آن موقع هفته‌ای یک بار بیشتر به خانه نمی‌آمد. به قول دوستان و همرزم‌هایش هادی برای خودش مُخی بود، از نظر نظامی هم تجربه جنگی زیادی داشت. دقیقا یک روز بعد از عید فطر سال گذشته رفت سوریه. من هیچ‌وقت با رفتنش مخالفت نکردم، چون با او هم‌عقیده و هم‌نظر بودم. حتی به هادی می‌گفتم بیا دو تایی با هم به سوریه برویم، من آنجا خادم حرم حضرت زینب(س) می‌شوم و تو هم به کارهای خودت برس. اما او می‌گفت نه! آنجا جای زن نیست. اما دخترم کاملا مخالف رفتن پدرش بود. بالاخره علاقه و وابستگی پدر و دختری نمی‌گذاشت راحت از پدرش دل بکند. پسرهایم هم مخالف رفتن بابایشان بودند ولی خوب در برخورد با قضایا منطقی‌تر تصمیم می‌گرفتند. سجاد پسر بزرگم به پدرش می‌گفت. بابا یک کاری کن که من هم با تو بیایم سوریه.
بعد از سوریه رفتنش ارتباط شما با همسرتان چگونه بود؟ از حال و روزش خبر داشتید؟
تلفن که نمی‌توانست بزند. چون در منطقه نظامی بود، فقط گاهی وقت‌ها که می‌آمدند شهر زنگ می‌زد. آن هم خیلی کوتاه. فقط می گفت که سالم است. نمی‌توانست زیاد طولانی صحبت کند. گویا تلفن‌هایشان توسط اسرائیل شنود می‌شد. ما از طریق اخبار که جنگ سوریه را نمایش می‌داد از اوضاع آن جا با خبر بودیم. تا شهریور ماه سال گذشته که دراطراف دمشق مجروح شدند. از هم رزم‌هایش شنیدم که می‌گفتند آقای کجباف کارهای بزرگی در سوریه کرده‌است، به قول معروف کارهایی کرده‌است کارستان، گویا مناطق بزرگی از اطراف دمشق را به همراه گروهش از دست داعش آزاد کرده‌بود. می‌گفتند که شما باید خیلی به هادی افتخار کنی. هر چند که خودش هیچ موقع چیزی از سوریه تعریف نمی‌کرد.
 آقای کجباف بعد از مجروحیتش برگشت ایران؟
در سوریه تک تیراندازهای داعش از ناحیه سینه هادی را می‌زنند. از ارتفاع بالا هم می‌زنند جوری که تیر از سینه وارد و از کمرش خارج می‌شود. پنج شش سانت بیشتر با قلبش فاصله نداشت. هادی بعدها به من گفت به محض این که تیر خوردم. انگشتم را گذاشتم محل سوراخ تیر و دویدم سمت نیروهای خودمان. چون در محاصره دشمن بودم. پنجاه، شصت متر را دویده بود عقب که آخرش از شدت بی حالی و ضعف زمین خورده بود. در بیمارستان دمشق عملش می‌کنند و اعزامش می کنند ایران. در تهران هم دو عمل جراحی رویش انجام دادند. در تمام این مراحل اجازه نداده بود که به ما خبری بدهند.
 سه روز بعد از عمل دومش زنگ زد خانه و به من گفت دارد می‌آید تهران. اگر می‌خواهم ببینمش بروم تهران. دیدم که صدایش گرفته است. علتش را که پرسیدم گفت سرما خورده‌ام. دو هفته بعد از این که رفتم و در بیمارستان تهران دیدمش دوباره رفتند سوریه. در بیمارستان تهران که بستری بود، نیروهایش در سوریه زنگ می‌زدند و هادی از پشت تلفن راهنماییشان می‌کرد. انگار بلد بوداز روی همان تخت بیمارستان هم خوب فرماندهیشان کند.
 هادی خیلی مردم‌دار بود و رعایت حال مردم را می‌کرد. وقتی مجروح می‌شد و از سوریه به تهران می آمد. همه دوستان آشنایان دلشان می‌خواست بیایند تهران ملاقاتش. اما اجازه نمی‌داد. می‌گفت این همه آدم این مسیر دور را بیایند فقط به خاطر دیدن من. از دکترش به زور اجازه می‌گرفت و خودش می‌رفت اهواز. همه علاقه‌مندانش هم می‌آمدند خانه. همان جا خود هادی در جمع مردم سخنرانی کرد و گفت: «اگر من کشته شوم پیکرم را نمی‌آورند و اگر چنین اتفاقی بیفتد این به نفع مردم است.» بعضی‌ها بودند که سرزنشش می‌کردند. که جنگ در سوریه و عراق چه ربطی به ما دارد که شما می‌روید؟ در جوابشان می‌گفت: « جبهه ما الان آن جاست. اگر در عراق و سوریه با آنها نجنگیم، مجبوریم در شهرهای ایران با آنها مبارزه کنیم.»
 
آقای کجباف بعد از آن دوباره برگشت ایران؟
بله . عادت داشت اربعین پیاده به کربلا می‌رفت. سال گذشته هم آمد ایران و پیاده رفت کربلا و برگشت. هر سال 28 صفر مراسمی در خانه داریم که دیگ هلیم هم می‌گذاریم. آن مراسم را هم پشت سر گذاشت و دوباره رفت سوریه.
http://cdn.mashreghnews.ir/files/fa/news/1394/2/5/994968_664.jpg
 کی فهمیدید که ایشان به شهادت رسیده اند؟
کسی خبر شهادت ایشان را به ما نداد. روز اول ماه رجب امسال شهید می‌شوند. بعد از آن خود داعش خبر شهادت هادی را روی سایت‌ها و خبرگزاری‌هایش گذاشت. چون آقای کجباف برای ایشان چهره شناخته‌شده‌ای بود ولی ما هنوز از موضوع اطلاع نداشتیم. بعضی دوستان و آشنایان خبرها را دیدند و به ما گفتند. ساعت یک ونیم نیمه‌شب بود که به پسرم خبر دادند. پسرم هم از دوستان هادی در اهواز ماجرا را جویا شد که آ‌نها گفتند ما می‌خواستیم فردا صبح خبر را به شما بدهیم. از گریه و زاری پسرم و عروسم ماجرا را فهمیدم. حالم بد شد و بدنم شروع به لرزیدن کرد. دخترم هم با همسرش آمد خانه‌مان. آنقدر گریه و بی‌قراری کرد که اصلا نمی توانستیم ساکتش کنیم. ساعت‌های اول برای ما غیر قابل تصور بود.
داعش در همان ساعت‌های اول اعلام کرد که جنازه هادی کجباف پیش ماست و در ازای دادن جنازه‌اش یک تا یک و نیم میلیارد دلار از ایران می خواهیم. همرزمان هادی این موضوع را به پسرم گفتند و قصد داشتند این مبلغ را هم به داعش بپردازند اما من تا موضوع را شنیدم مخالفت کردم. فکرش را بکنید در شرایطی که منزل ما شلوغ پلوغ و پر از میهمان بود و همه برای گفتن تسلیت به خانه ما آمده بودند، من همه‌اش در حال تلفن زدن به مسئولان امر بودم که مبادا پای میز مذاکره بروند. گفتم که اصلا راضی به این کار نیستم.
چرا با دادن پول برای بازگشت پیکر همسرتان مخالف بودید؟ تصور عکس العمل شما تقریبا غیر ممکن است؟
اگر پیکرش مانند بقیه شهدا بود من مشکلی نداشتم. اما وقتی وضعیت به این شکل درآمد و پای پرداخت پول آن هم یک و نیم میلیارد دلار پیش آمد با خودم گفتم این مبلغ هنگفت حتما صرف خرید تجهیزات و سلاح بیشتر توسط داعش خواهد شد تا همسران بیشتری چون همسر من کشته شوند. پس من راضی به این امر نیستم. در ثانی نمی خواستم عزت و اقتدار جمهوری اسلامی ایران در پرداخت پول به گروه خوار و حقیر داعش زیر سوال برود. همسر من که دیگر شهید شده و روحش در درگاه خداوند است. من و خانواده‌ام پیکر ایشان را به خدا سپردیم، همان‌طور که حضرت زینب (س) در دشت کربلا پیکر برادرش را به خدا سپرد و به اسارت رفت. همان طور که حضرت سجاد(ع) مجبور شد پیکر پدرش را در صحرای کربلا رها کند و به خاطر خدا برود. همسر من هم مدافع حرم حضرت زینب(س) است و من هم در عمل به ایشان اقتدا نمودم. من هم از پیکر ایشان گذشتم و آن را به خدا سپردم با اینکه شنیدم بعد از عکس العمل ما مبنی بر مخالفت با پرداخت پول پیکر ایشان را به رگبار بستند و به جنازه ایشان جسارت کردند و در شبکه‌های اجتماعی هم گذاشتند.
     
خانواده تان هم موافق تصمیم شما بودند؟
بله پسرهایم دقیقا نظر من را داشتند. دخترم اول خیلی ناراحت بود اما من به او گفتم جسم تنها لباس تن است و روح پدرش هم اکنون در بهترین شرایط ممکن است. دخترم الان ازدواج کرده و دو فرزند هم دارد. بیشتر از دخترم، بچه هایش عاشق بابابزرگشان هستند. بعد از رفتن هادی نوه بزرگم امیرحسین به شدت ضربه روحی خورده و افسرده شده است. من از خداوند برای آنها طلب صبر و آرامش دارم.
http://media.isna.ir/content/1434264544685_Milad%20Esmaeli-5.jpg/4
روحش شاد و دشمنش نابود !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۰۷
ع . شکیبا

تشییع سردار شمسه شهید مدافع حرم 1395

دانلود آهنگ گلبرگ سرخ لاله ها با صدای استاد حسام الدین سراج

گلبرگ سرخ لاله ها
در کوچه های شهر ما
بوی شهادت می دهد
بوی شهادت می دهد 


این آهنگ / کمیاب است در اینترنت . دانلود کنید و داشته باشید .
حال و هوایش حال و هوای روزهای جنگ است وقتی شهدا را در گوشه گوشه ی این مملکت بر سر دستان تشییع می کنند.


دریافت

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۲۵
ع . شکیبا
photo_2016-04-03_21-40-57.jpg
پاسدار حیدر ابراهیم‌خانی از گروه مهندسی رزمی ۴۳ امام علی(ع) ملایر به جمع شهدای مدافع حرم پیوست.
به گزارش فارس، در راستای دفاع از حرم آل‎الله در سوریه، پاسدار حیدر ابراهیم‌خانی از گروه مهندسی رزمی ۴۳ امام علی (ع) ملایر به مقام شامخ شهادت نائل آمد و به جمع شهدای مدافع حرم پیوست.زمان برگزاری مراسم تشییع این شهید بزرگوار به‌زودی اعلام خواهد شد. به گزارش فارس پاسدار شهید حیدر ابراهیم‌خانی، نخستین شهید مدافع حرم در شهرستان ملایر است.

پیش از این شهدای والامقامی از استان همدان چون سردار شهید حسین همدانی، شهید مجید صانعی، شهید مجتبی کرمی، شهید میلاد مصطفوی، شهید محسن فانوسی و شهید مرتضی ترابی در صف دفاع از اسلام قرار گرفتند و به مقام شامخ شهادت نائل آمدند.

با قرارگیری نام شهید حیدر ابراهیم‌خانی در صف شهدای مدافع حرم، استان ولایی همدان هفت شهید را تقدیم اسلام عزیز کرده است.

 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۲۵
ع . شکیبا
راساس اعلام منابع رسمی، اسماعیل خان‌زاده پاسدار مدافع حرم اهل روستای «زنگی‌کلای دابو» شب گذشته توسط تروریست‌های تکفیری در حلب سوریه به شهادت رسید.
 
یازدهمین مازندرانی مدافع حرم به شهادت رسید/شهید خان‌زاده؛ نخستین پرستوی محمودآبادی مهاجر حرم+تصاویر
 
پیکر این شهید والامقام هم‌اکنون به تهران منتقل شد و پس از تشریفات رسمی برای تشییع در زادگاهش شهرستان محمودآباد به خانواده این شهید تحویل داده شد.
 
یازدهمین مازندرانی مدافع حرم به شهادت رسید/شهید خان‌زاده؛ نخستین پرستوی محمودآبادی مهاجر حرم+تصاویر
 
شهید خان‌زاده نخستین شهید مدافع حرم از شهرستان محمودآباد است.
 
با شهادت این شهید مدافع حرم، تعداد شهدای مدافع حرم از مازندران به ۱۱ تن رسید، این افراد به‎صورت داوطلب با لبیک به ندای مظلومان و دفاع از حرم حضرت زینب (س) عازم سوریه شده و به شهادت رسیدند.
 
یازدهمین مازندرانی مدافع حرم به شهادت رسید/شهید خان‌زاده؛ نخستین پرستوی محمودآبادی مهاجر حرم+تصاویر
   
  
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۰۸
ع . شکیبا
دو روز قبل(13 اسفند) آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه پیام نور در سراسر کشور برگزار گردید. در این آزمون داوطلب شماره 118373 در حوزه‌ی «نیشابور» در آزمون حاضر نشد. او یک ماه قبل، بدون آزمون ورودی به بالاترین مدرک دست یافت

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «احمد رضایی اوندری» در بهار 1365 شمسی، در روستای «اوندر» (از توابع «کاشمر») متولد شد. وی  به سال 1391 شمسی با مدرک کارشناسی مدیریت، جامه ی سبز پاسداری از «نهضت روح الله» را بر تن کرد و به سال 1394 شمسی، به جمع کادر «تیپ زرهی 21 امام رضا(صلوات الله علیه)» ملحق شد. «احمد» در همین ایام، داوطلبانه به صفوف مدافعان حرم بانوی مقاومت، حضرت زینب کبری(سلام الله علیها) پیوست  و پس از یک ماه نبرد علیه «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی»، به تاریخ 14 بهمن بال در بال ملائک گشود.
دو روز قبل(13 اسفند) آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه پیام نور در سراسر کشور برگزار گردید. در این آزمون داوطلب شماره  118373 در حوزه‌ی «نیشابور» در آزمون حاضر نشد. او یک ماه قبل، بدون آزمون ورودی به بالاترین مدرک دست یافت. مبارک بادش این عیش و افتخار

روحمان با یادش شاد
هدیه به روح بلندپروازش صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


تصاویر/ «مدافع حرم» بدون کنکور پذیرفته شد

تصاویر/ «مدافع حرم» بدون کنکور پذیرفته شد

تصاویر/ «مدافع حرم» بدون کنکور پذیرفته شد

داوطلب «118373» بدون کنکور، بالاترین مدرک را گرفت+تصاویر

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۲۶
ع . شکیبا
شهید علی امرایی نخستین شهید شهرستان بروجرد در راه دفاع از حرم مطهر حضرت زینب(س) در سوریه است.
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴
شهید علی امرائی، نخستین شهید بروجردی مدافع حرم
 

به گزارش"ایثار لرستان" به نقل از ایرنا این شهید سرافراز دوم تیرماه سال جاری در دفاع از حرم حضرت زینب(س) و نبرد با تروریست های تکفیری در کشور سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
گفتنی است در دوم تیرماه سال جاری سه تن از مدافعین ایرانی حرم حضرت زینب (س) به نام های 'شهید محمد حمیدی (ابوزینب)، شهید حسن غفاری و شهید علی امرائی (حسین ذاکری) در جبهه های نبرد با تروریست های تکفیری در کشور سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
بنا براین گزارش، این مدافعان حرم در مسیر دمشق- درعا در جنوب سوریه بر اثر انفجار مین به شهادت رسیدند.
تعدادی از این شهدا سال گذشته در عملیات آزادسازی دخانیه دمشق نیز حضور داشتند.
پیکر مطهر شهید علی امرائی 28 ساله چهارم تیرماه پس از تشییع در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شدند.
مراسم ترحیم نخستین شهید بروجردی مدافع حرم روز شنبه 13 تیرماه ساعت 9 صبح در مسجد ولی عصر(عج) بروجرد واقع در چهار راه نخی این شهر برگزار می شود.
مردم شهید پرور شهرستان بروجرد با حضور پرشور خود در این مراسم ارادت خود را به مقام شامخ شهدا و ائمه اطهار (ع) ابراز خواهند داشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۱۸
ع . شکیبا
روایتی زنانه از مدافعان حرم

روایتی مادرانه از مدافعان حرم

 نذر کردم سایه سرت بشوم
 شوق بر دیده ی ترت بشوم
 نذر کردم که مادرت بشوم
 نذرها کردم و شدی پسرم

 تاکه چشمت به روی ما وا شد
 سر بوسیدن تو دعوا شد
 پدرت با غرور، بابا شد
 خواستم تا به آسمان بپرم ...

 وقت شش ماهگیت خندیدم
 از گلویت ستاره می‌چیدم
 تا علی اصغرم شدی دیدم ...
 چقدر تیر می‌کشد جگرم

 می‌شدی در گذار ثانیه‌ها
 نوجوان پا به پای مرثیه‌ها
 قاسم خوش صدای تعزیه‌ها
 فکرها می‌دوید توی سرم...

 آب زمزم تو را خوراندم تا
 پای روضه تو را نشاندم تا
 وان یکاد الذین خواندم تا ...
 روزگاری ثمر دهد ثمرم

 راه رفتی تو در برابر من ...
 شانه‌ات می‌رسید تا سر من ...
 قد کشیده علی اکبر من
 خوب شد، می‌شوی دگر سپرم

 تا که دیدم جوانی و شادی
 رفته بودم به فکر دامادی
 گفتم اما به خنده افتادی
 از نگاهت نشد که بو ببرم...

 باز گرم بگو بخند شدی
 روی زانو کمی بلند شدی
 با ظرافت گلایه مند شدی :
 "مگر از نذرهات بی‌خبرم ؟"

 لرزه بر استکان من افتاد
 سوز بر استخوان من افتاد
 خنده‌ها از دهان من افتاد
 آمد انگار خم شود کمرم

 فکر کردم چرا تو را دارم
 یادم آمد که نذرها دارم
 برو مادر... برو هوادارم !
 برو بین مدافعان حرم ...

شاعر : ریحانه ابوترابی

منبع : « من انقلابی ام dahe60.blog.ir»
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۵۵
ع . شکیبا

 

شهادت یک پاسدار اراکی در سوریه + عکس

یکی از پاسداران سپاه استان مرکزی در نبردهای سوریه به شهادت رسید.

به گزارش ـ مدافعان حرم ـ خبر شهادت یکی دیگر از پاسداران ایرانی مدافع حرم اعلام شد.

"حمید رضا انصاری" از پاسداران سپاه روح الله استان مرکزی در نبرد با تروریست های تکفیری در سوریه به فیض شهادت نائل آمد.

این شهید از یادگاران هشت سال دفاع مقدس بود که طی سال های اخیر به صورت مستمر در نبردهای سوریه حضور داشت.

شهید انصاری چهارمین شهید سپاه استان مرکزی در سوریه است و پیش از این شهید، پیکرهای سه تن از شهدای مدافع حرم سپاه استان مرکزی در شهر اراک تشییع شده بودند.

پیکر این شهید دلاور فردا یک شنبه دوم اسفندماه ساعت نه صبح از میدان شهدای اراک به سوی گلزار شهدای این شهر تشییع خواهد شد.

شهید "حمید رضا انصاری"



منبع modafeon.blog.ir

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۲
ع . شکیبا

حلما یعنی صبور؛ از صفات حضرت زینب(س) است. این اسم را خودش انتخاب کرد. مثل همه خانه‌‌هایی که در آن بحث انتخاب اسم برای مسافر کوچک خانه که در راه است، وجود دارد. داخل این خانه هم نظرات مختلفی برای انتخاب اسم یکی یکدانه بابا وجود داشت. مادر حلما می‌گوید: "من و مادربزرگش(مادر میثم) اسم انتخاب می‌کردیم و دوست داشتم که میثم هم نظر خودش را بگوید ولی هر چی می‌گفتم، می‌گفت: «خودت انتخاب کن. من هم نظرت را قبول دارم.» من دوست داشتم از القاب حضرت زهرا(س) یا حضرت زینب(س) باشد ولی میثم هیچ نظری نمی‌داد. بین اسم حلما و نازنین زهرا مانده بودیم. یک روز منزل خواهر میثم بودیم به شوخی در جمع گفتم: «چرا هیچ کس به خواب ما نمی‌آید تا بگوید اسم بچه را چه بگذاریم؟» همان موقع آقا میثم خوابید یا خودش را به خواب زد و بعد بلند شد و گفت: «زهره خواب دیدم. یکی آمد در خوابم و گفت اسم دخترمان را حلما بگذاریم.» من وقتی چهره اش را می دیدم می فهمیدم شوخی می‌کند. موقع رفتن هم خندید و به شوخی گفت: «زهره من وصیت می‌کنم اسم بچه را حلما بگذاری.»"

 
 17 روز بعد از شهادت میثم نجفی به دنیا آمد. پدری که مشتاق دیدن دخترش بود و با دیدن لباس نوزادی که برای او خریداری می‌شد، دلش غنج می‌رفت، خیلی زود از او دل کند و رفت. حتی صبر نکرد تا چیده شدن اتاق نوزاد را ببیند و به یاد بسپارد که همه مهیای آمدن دختر کوچک او هستند. صبر نکرد چون عشقش به حضرت زینب(س) بیشتر از این حرف‌ها بود. چون ظلم به حرم اهل بیت(ع) و مردم مظلوم سوریه توسط تروریست‌های تکفیری غیرتش را به جوش آورده بود و در این شرایط تعلل کردن را جایز نمی‌دانست.
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۸
ع . شکیبا