سخن بلاگ

نوشته های فرهنگی اجتماعی - سبک زندگی اسلامی

سخن بلاگ

نوشته های فرهنگی اجتماعی - سبک زندگی اسلامی

سخن بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

«نوشته های فرهنگی و اجتماعی و سبک زندگی»

باید انسانها، هم آموزش داده شوند و هم تزکیه شوند، تا این کره‌ى خاکى و این جامعه‌ى بزرگ بشرى بتواند مثل یک خانواده‌ى سالم، راه کمال را طى کند و از خیرات این عالم بهره‌مند شود. مقام معظم رهبری

التماس دعا
برادر شما شکیبا

۸۹ مطلب با موضوع «شهیدان» ثبت شده است

عملیات خیبر یکی از مهمترین عملیات‌های جنگ 8 ساله بود که چون در اسفندماه 1362 انجام شد و غالبا در این روزها، خانواده‌های ایرانی در حال آماده شدن برای تحویل سال نو هستند، کمتر به آن پرداخته شده است. در این مطلب، سعی کرده‌ایم به نحوی موجز، فضای کشور و جنگ را در اسفند 62 برایتان ترسیم کنیم و در این کار از مطالب، عکس‌ها و نقشه‌های «تاریخ جنگ» هم بهره برده‌ایم. 

با درود به روح پر فتوح امام شهیدان و سرداران سپاه اسلام که در این عملیات به لقاء الهی شتافتند، این مطلب را به «شهید حاج محمد ابراهیم همت» تقدیم می‌کنیم.

* امیدواری محسن رضایی

قبل از عملیات خیبر، فرمانده سپاه امیدوار بود تا با یک عملیات قدرتمند، هم به رزمندگان در غرب کشور که فکر می‌کردند عملیات در جنوب ناممکن شده، پیامی ‌بدهد و هم برای کسانی که می‌گفتند «جنگ را نباید ادامه داد و راهی برای پیگیری آن نمانده» جواب دندان شکنی داشته باشد.

هر بار که علی‌ هاشمی ‌نتیجه شناسایی‌ها در هورالهویزه را می‌داد، محسن  رضایی امیدوارتر می‌شد. رضایی از قرارگاه نصرت، نه به فرماندهانش چیزی گفته بود و نه به ‌هاشمی‌رفسنجانی، فرمانده جنگ. اولین بار که از نتیجه شناسایی‌ها کاملا مطمئن شد، به حضرت امام اطلاع داد. امام هم وقتی رسیدن به دجله را در هدفگذاری او دید، خوشحال شد. طرح عملیات خیبر بعد از آزادسازی خرمشهر خیلی اهمیت داشت و می‌توانست تاثیری جدی در روند جنگ داشته باشد.

زمستان سال 1362 بود که محسن رضایی به فرماندهانش خبر داد که عملیات بعدی در هور انجام می‌شود. اولش شوکه شدند اما وقتی شناسایی‌های قرارگاه نصرت را دیدند، آرام گرفتند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۳
ع . شکیبا

راز درخت کاج

کتاب "راز درخت کاج" با ماجرای گم شدن دختر چهارده ساله محجبه و مذهبی

یک خانواده جنگزده آبادانی در شاهین شهر اصفهان شروع می‌شود. راوی داستان

که مادر این دختر است داستان دو شب بی‌قراری و تلاش خود، خانواده و آشنایان

را نقل نموده و سپس به گذشته بر می‌گردد و خواننده کتاب از تولد راوی کتاب تا

لحظه گم شدن دختر 14 ساله اش را با او مرور می‌کند.

 

قهرمان کتاب یعنی همان دختری که ناپدید شد سال 1346 در آبادان به دنیا آمد؛

پدرش به نام­‌های ایرانی علاقه داشت و اسم او را «میترا» گذاشت؛ وقتی او بزرگ

شد، از نامش ناراضی بود و به همین خاطر آن را به «زینب» تغییر داد.

 

با شروع جنگ تحمیلی و محاصره آبادان،خانواده کَمایی به همراه سایر خانواده های

آبادانی مجبور شدند شهر را ترک کنند اما برادر و خواهران زینب همچنان در آبادان

ماندند. برادرش اسلحه به دست گرفت و خواهرانش به عنوان امدادگر در جبهه آبادان

مقاومت می کردند .


 

خانواده کَمایی در شاهین شهر اصفهان ساکن شد و زینب که دختر کوچک خانواده

بود در سال 1359 به رغم آوارگی در شهر جدید و فرصت تحصیل سه ماهه، با موفقیت

پایۀ سوم راهنمایی را گذراند. زینب با آنکه در «شاهین­ شهر» غریب بود اما فعالیت­های

مذهبیِ خود را در آن شهر شروع کرد؛ این دختر معصوم علاوه بر فعالیت‌های فرهنگی،

برنامه‌های خودسازی را نیز لحظه‌­ای فراموش نمی­ کرد. نمودار برنامۀ خودسازی یک

هفته­ ای­ زینب مؤید این مطلب است.


فعالیت‌‌های مذهبی زینب، مورد غضب منافقین قرار گرفته بود و این کوردلان در آخرین

نماز مغرب اسفند­ ماه سال 1360 هنگام بازگشت از مسجد او را ربودند؛ سپس با

گره زدن چادرش او را خفه کرده و به شهادت رساندند.

 

پیکر مطهر شهید زینب کمایی ، سه روز بعد از شهادت پیدا شد و همراه با پیکرهای

غرقِ به خون 360 شهید عملیات «فتح‌المبین» در اصفهان تشییع و در گلستان

شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

  

لعنت خدا بر منافقین خبیث و کوردلی که این خواهر مذهبی و انقلابی و مؤمنه را بی گناه به شهادت رساندند.

شادی روح پاک شهید صلوات بفرستید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۸
ع . شکیبا

شهید تندگویان

به خاطر آنکه قاب عکس صدام را شکسته بودم، مرا به گودالی که هشتاد و یک پله از زمین فاصله داشت، بردند. آنجا شبیه یک مرغ‌دانی بود. وقتی مرا در سلولم حبس کردند، از بس کوچک بود، می‌بایست به حالت خمیده در آن قرار می‌گرفتم. آن سلول درست به اندازة ابعاد یک میز تحریر بود. شب فرا رسید و کلیه‌هایم از شدت سرما به درد آمده بود. به هر طریق که بود، شب را به صبح رساندم. تحملم تمام شده بود. با پا محکم به در سلول کوبیدم. نگهبان که فارسی بلد بود، گفت: چیه؟ چرا داد می‌زنی؟
گفتم: یا مرا بکشید یا از اینجا بیرون بیاورید که کلیه‌ام درد می‌کند. اگر دوایی هست برایم بیاورید! دارم می‌میرم.
او در سلول را باز کرد و چند متر جلوتر در یک محوطه بازتر کشاند و گفت: همین جا بمان تا برگردم.
در آنجا متوجه یک پیرمرد ناتوان شدم. او در حالی که سکوت کرده بود، به چشمانم زل زد. بی‌مقدمه پرسید: ایرانی هستی؟
جوابش را ندادم. دوباره تکرار کرد. گفتم: آره، چه کار داری؟ پرسید: مرا می‌شناسی؟ گفتم: نه از کجا بشناسم؟ گفت: اگر ایرانی باشی، حتما مرا می‌شناسی. گفتم: اتفاقا ایرانی‌ام؛ ولی تو را نمی‌شناسم. پرسید: وزیر نفت ایران کیست؟ گفتم: نمی‌دانم. گفت: ... نام محمد جواد تندگویان را نشنیده‌ای؟ گفتم: آری، شنیده‌ام. پرسید: کجاست؟ گفتم: احتمالاً شهید شده. سری تکان داد و گفت: تندگویان شهید نشده و کاش شهید می‌شد. دیگر همه چیز را فهمیدم. بغض گلویم را گرفته بود. فقط نگاهش می‌کردم. نگاه به بدنی که از بس با اتوی داغ به آن کشیده بودند، مثل دیگ سیاه شده بود...، گفتم: اگر پیامی داری بهم بگو.


گفت: این سیاه چال، طبقة زیرین پادگان هوانیروز الرشید است... گفت: ... پیام من مرزداری از وطن است... صبوری من است. نگذارید وطن به دست نااهلان بیفتد. نگذارید دشمن به خاک ما تعرض کند. استقامت، ‌تنها راه نجات ملت ماست. بگذارید کشته شویم، اسیر شویم؛ ولی سرافرازی ملت به اسارت نیفتد.
گفتم: به خدا قسم... پیامت را به ایرانیان می‌رسانم. خم شدم دستش را ببوسم که نگذاشت...
 

شهید مهندس محمد جواد تند گویان - وزیر نفت دولت شهید رجایی
منبع : ساعت به وقت بغداد، ج1، ص89 – 86. -
راوی: عیسی عبدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۵۸
ع . شکیبا

https://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim/Uploaded/Image/139111070001173.jpg

خانه‌شان طبقه سوم بود. هر وقت کارش داشتیم، سحرها قرار می‌گذاشتیم، می‌رفتیم خانه‌شان.

بهمان می‌گفت «وقتی با ماشین می‌آیید، از بالای خیابون که شیب داره بیایید. ماشینتون رو هم خاموش کنید. بوق هم نزنین. مبادا همسایه‌ها از خواب بیدار بشن.»
خودش هم وقتی می‌خواست از طبقه سوم پایین بیاید، کفش‌هایش را در می‌آورد.


  حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی
منبع : منبع خاطرات: کتاب حجت الاسلام

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۸
ع . شکیبا

زهره نجفی همسر شهید میثم نجفی می‌گوید: یک دفعه گفتم: «آقا میثم، در این موقعیت می‌خواهی بروی؟ اجازه بده بچه به دنیا بیاید.» که گفت: «زهره! دلت می‌آید این حرف را بزنی؟ دلت می‌آید حضرت زینب(س) دوباره اسیری بکشد؟» بعد از این حرفش دیگر هیچ چیز نگفتم.image

او هم یک آدم معمولی بود. من بعضی اوقات لباس پوشیدن‌هایش را نمی‌پسندیدم. دوست نداشتم لباس‌هایی را که خیلی‌ها تن می‌کنند، بپوشد. گاهی اوقات درباره این موضوع، خیلی با او حرف می‌زدم و اما او این‌ها را دوست داشت. شاید هر کسی ظاهر او را می‌دید فکر نمی‌کرد روزی شهید شود. شیطنت‌هایش را دوست داشتم. خیلی شلوغ بود و همیشه در منزل شعر و آواز می‌خواند. یادم هست یکبار که می‌خواستم نماز بخوانم، گفتم:« چقدر سر و صدا می‌کنی! کمی آرام باش» چون شلوغ می‌کرد و تمرکز نداشتم. با خنده گفت: «زهره! روزی بیاید آنقدر خانه ساکت باشد که بگویی ای کاش سروصداهای میثم بود».” این‌ها را زهره نجفی همسر شهید مدافع حرم میثم نجفی می‌گوید.

خانه شهید میثم نجفی یک خانه کوچک و با صفا و صمیمی در قرچک است که طبقه بالای منزل پدری شهید قرار گرفته. خانه‌ای که این روزها به رنگ تنها یادگار شهید مدافع حرم، یعنی حلمای ۴۰ روزه است.گریه‌های او، لباس‌های کودکانه‌اش و اتاقی که پدر فرصت نکرد قبل از شهادت چیدمان آن را ببیند تمام فضای خانه را پرکرده و عکس‌های رنگارنگ شهید در جای جای خانه و حتی در میان وسایل حلما، خوش می‌درخشد.

زهره نجفی متولد ۱۳۶۸ است و یک سال از شهید میثم نجفی کوچکتر است. حلما تنها فرزند اوست که ۱۷ روز بعد از شهادت پدر متولد شد. شاید انتظار رود در گفته‌هایش بی‌قراری کند از اینکه حلما باید عمری با یاد پدری در قامت کلمات مادر زندگی کند. اما او محکم و آرام؛ صبورانه از مردی می‌گوید که تکاور بود. کسی که دفاع از حرم اهل بیت(ع) و مردم مظلوم، هدف اصلی زندگی‌اش را تشکیل می‌داد تا جایی که دیگر هیچ چیز نمی‌توانست جلوی او را بگیرد. عاشقانه‌هایش از میثم نجفی آنقدر ملموس و واقعی است که با روایت‌هایش همراه شوی و در اشک و لبخندش سهیم باشی. اهل شعار دادن نیست. همان که اتفاق افتاده را بدون توصیف دیگری نقل می‌کند. شاید برای همین است که روایت‌های عاشقانه‌اش به دل می‌نشیند. بعضی از سوالات را که از او می‌پرسم عمیقا به فکر فرو می‌رود و بعد از چند لحظه سکوت جواب می‌دهد تا اینکه می‌گوید: «همیشه آقا میثم با من شوخی می‌کرد و می‌گفت: “وقتی شهید شوم و برای مصاحبه پیش تو آمدند چه چیزی می‌خواهی بگویی؟” واقعا به بعضی از این سوالات فکر نکرده بودم.»

ادکلن روی میز را نشان می‌دهد و می‌گوید: «میثم این ادکلن را خیلی دوست داشت. وقتی می‌رفت به او گفتم دلم که برایت تنگ شد چه کار کنم؟ گفت هر وقت دلت تنگ شد این ادکلن را بو کنی یاد من می‌افتی حالا او رفته و من این ادکلن را نگه داشته‌ام و هر موقع دلتنگش می‌شوم آن را بو می‌کنم.» زهره نجفی ناراحت بود از اینکه این روزها در صفحات اجتماعی یادداشت‌ها و دست نوشته‌هایی به اسم همسر شهید میثم نجفی دست به دست می‌شود که متعلق به او نیست و از نگارشش خبر ندارد. می‌گوید: «من بار اول است که مصاحبه می‌کنم و هیچ نوشته یا خاطره‌ای برای کسی بازگو نکرده‌ام.» گفتگوی تفصیلی او با تسنیم را در ادامه می‌خوانید:

* از ماجرای ازدواجتان با آقا میثم بگویید؟

من و همسرم تقریبا یک نسبت فامیلی دور با هم داشتیم اما من اصلا آقا میثم را ندیده بودم و فقط با مادرشان در ارتباط بودیم. اولین مرتبه‌ای که همدیگر را دیدیم روزی بود که آقا میثم به همراه مادرشان برای عید دیدنی منزل ما آمده بودند در حالی که قصدشان انتخاب بوده است ولی ما از این جریان با خبر نبودیم. بعد از آن، خانواده‌اش با ما تماس و برای خواستگاری اجازه گرفتند.

روزی بیاید آنقدر خانه ساکت باشد که بگویی ای کاش سروصداهای میثم بود

* برای ازدواج، چند مرتبه با هم صحبت کردید؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۱
ع . شکیبا

در مشهد، بارها شاهد بودم که از محمدباقر می‌پرسیدند: شما در جبهه چه کار می‌کنی؟ چه مسئولیتی داری؟ می‌گفت: «من افتخارم این است که برای بسیجیها جاروکشی می‌کنم.» بعضی وقتها هم می‌گفت: «آبدارچی هستم.» اینها را طوری جدی می‌گفت که کسی دچار شک و تردید نمی‌شد. خود من قبل از اینکه اهواز بروم، اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که او حتی فرمانده دسته باشد، چه رسد به اینکه مسئولیت بالاتری داشته باشد. شاید همین چیزها بود که حس کنجکاوی‌ام را برانگیخت تا برای یکبار هم که شده، همراه او به جبهه بروم. بعد از اصرار زیاد، یک روز راضی شد مرا ببرد.

فکر می‌کنم رفتیم طرف محور سلمان، اطراف خرمشهر. آنجا برخورد نیروها با او با محبت و تواضع بیشتری همراه بود. او همان جا هم با لباس بسیجی‌اش این طرف و آن طرف می‌رفت. مدت زیادی از آمدن ما نگذشته بود که یک موتورسوار از گرد راه رسید و همین که عینکش را برداشت و سلام کرد، فهمیدم بسیار عصبانی است. به محمدباقر گفت: فرمانده شما در این محور کیست؟
محمدباقر لبخندی زد و به نرمی گفت: خدا قوت اخوی! مشکلی پیش آمده؟
او با همان ناراحتی گفت: شما فقط بگو فرمانده این محور کیست؟
محمدباقر جلو رفت و دست به شانه‌اش گذاشت و گفت: حالا بیا پایین! صحبت می‌کنیم.
او سمج‌تر از قبل گفت: می‌گی فرمانده کیست یا بروم از یکی دیگر بپرسم؟
محمدباقر گفت: خیلی خوب، بیا پایین تا من ببرمت پیش فرمانده.
محمدباقر دست او را گرفت و رفتند چهل - پنجاه متر آن طرف‌تر و حدود بیست دقیقه با هم صحبت کردند و من ندیدم که آنها پیش فرمانده بروند. وقتی برگشتند، نمی‌دانم محمدباقر به او چه گفته بود که برخوردش 180 درجه فرق کرده بود. با کلّی معذرت خواهی خداحافظی کرد و رفت.

همان شب یا شب بعد که تک و تنها در سنگر نشسته بودم، بین خواب و بیداری زنگ تلفن قورباغه‌ای مرا به خود آورد. گوشی را برداشتم، کسی از آن طرف گفت: سنگر فرماندهی؟
از شنیدن کلمه فرماندهی تعجب کردم. طرف دوباره گفت: الو! سنگر فرماندهی؟
دستپاچه گفتم: اینجا کسی نیست آقا!
گفت: یعنی چه؟ پس تو کی هستی که گوشی را برداشتی؟
وقتی دید چیزی نمی‌گویم، با ناراحتی گفت: بنا بود یک ماشین بیاید تو خط شلمچه، چرا نیومد؟
گفتم: ببخشید! من از هیچی خبر ندارم.
با حالت مشکوکی پرسید: ببینم اسم تو چیه؟
گفتم: محمد صادق جوادی.
گفت: با آقای صادق جوادی چه نسبتی داری؟
گفتم: برادرش هستم.
با خنده و تعجب گفت: به! تو برادر فرمانده محوری و نمی‌دونی چی به چیه!
مکث کرد و ادامه داد: بدو برو دنبال برادرت و بگو بیاد پای گوشی.

آقا صادق وقتی فهمید من از سمت او اطلاع پیدا کرده‌ام، گفت: «ما همه بسیجی هستیم؛ منتها یکی مسئولیتش بیشتر است و یکی کم‌تر.»
آن روز آقا صادق به من فهماند که درباره این موضوع نباید به کسی چیزی بگویم. من هم تا زمان شهادتش که دو، سه ماه بعد بود، این راز را پیش خود نگه داشتم.»
  شهید جوادی
منبع : راوی: محمد صادق جوادی؛ ر. ک: کلید فتح بستان، صص 156 - 159


تولد1337/12/1 مشهد مقدس (طرقبه) - شهادت 1365/12/12 عملیات کربلای 5 خرمشهر - مزار : بهشت رضا مشهدمقدس

خاطرات و زندگینامه کامل شهید صادق جوادی در اینجا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۸:۳۹
ع . شکیبا
زندگینامه شهید علی اصغر یوسفی

نام: علی اصغر

شهرت: یوسفی

نام پدر: نصر اله

تاریخ تولد: ۱۰/۱۰/۱۳۳۷

تاریخ شهادت: ۲۳/۷/۱۳۶۱

محل شهادت: سومار

محل دفن: دار الرحمه شیراز

شهید علی اصغر یوسفی در سال ۱۳۳۷ در یک خانواده مؤمن و مذهبی در شهرستان آبادان دیده به جهان گشود.

شهید یوسفی دوران طفولیت را در آغوش گرم خانواده خود گذراند و دوران تحصیلات ابتدائی و راهنمائی و متوسطه خود را در آبادان با موفقیت گذراند .

شهید بزرگوار علی اصغر یوسفی در اوج پیروزی انقلاب به یک فرد انقلابی فعالیت چشم گیری داشت که بوسیله رژیم سفاک پهلوی دستگیر و به زندان افتاد لیکن به علت مقاومت ایشان زیر شکنجه های ساواک نتوانستند از ایشان اعترافی بگیرند و مجبور به آزادی ایشان شدند.

شهید بزرگوار یوسفی پس از اخذ دیپلم برای گذراندن دوران سربازی داوطلبانه به خدمت سربازی اعزام شد و در تیپ ۵۵ هوا برد شیراز مشغول خدمت گردید که پس از مدتی تقاضای اعزام به جبهه نمود و با تقاضای ایشان موافقت شد و داوطلبانه به جبهه اعزام گردید و در میادین نبرد شجاعتها و رشادتهای بی نظیری از خود نشان داد و سرانجام در تاریخ ۲۷/۷/۱۳۶۱ در منطقه سومار در حالی که کمتر از ۱۰ روز از پایان خدمت سربازی ایشان نمانده بود به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

ویژگی بارز اخلاقی شهید بزرگوار علی اصغر یوسفی حسن خلق و روحیه بالا ، کار و تلاش ایشان بود، از خدمت خسته نمی شد و با روحیه خستگی ناپذیر خود به دیگر هم‌رزمان خود روحیه می داد.

روحش شاد و راهش پر رهرو …

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۴
ع . شکیبا

حجاب و عفاف

دیروز رفتم دانشگاه آزاد دیدم لااقل ظاهرش اسلامی بود. دختران دانشجو همه چادر داشتند حالا بعضی ها چادرشان را نامرتب و بی اهمیت گرفته بودند.

بعد رفتم دانشگاه دولتی ! از وضع حجاب دختران دانشجو خیلی ناراحت شدم. تو بازار هم این شکلی نیست !؟ مانتوهای کوتاه و تنگ و شلوارهای تنگ و نامناسب ، بعضا موهای رنگ کرده تا نصف سر بیرون و ...
رفتم سر قبر شهدای گمنام که سی سال پیش جوانی شان را فدای انقلاب و اسلام کردند و سفارش و وصیت شان حجاب بود . 
دیدم جلوی هر قبری یه دختر بدحجاب ایستاده و دارن فاتحه می خونن .
گفتم برم بهشون بگم حالا که شما این شهدا رو دوست دارید و به اونها احترام میذارید اینها از شما انتظار دارند که حجاب کاملی داشته باشید. اگه چادر بپوشید که چه بهتر وگرنه لااقل مانتو شلوار مناسب تری بپوشید . ..
اما دیدم فضاش نیست. ممکنه از این حال و هوایی هم که دارن بیان بیرون . خلاصه شیطان نذاشت امر به معروف کنم  . و از دور صلوات و فاتحه ای خواندم و گذشتم.
خلاصه از دیروز تا الآن دارم حرص می خورم که 
چکار کنیم. چه کسی مقصر است . از چه کسی و از کجا باید شروع کرد تا حجاب و حیا به جامعه ما برگرده .

اول به خود دخترا و زنها می گم که شما را به خون شهدا، حجاب‌تونو رعایت کنید. مانتوی کوتاه حجاب نیست. شلوار تنگ حجاب نیست . روسری یا مقنعه نصفه نیمه حجاب نیست. آرایش غلیظ حجاب نیست.

حالا رفتار و گفتار و صحبت بی جهت و خنده بلند و زیادی با نامحرم  هم به جای خود . اینها هم عفاف نیست و در شأن خودتان ، شأن جامعه و شأن جامعه اسلامی نیست.

بعد به مسئولین که شما را به خدا جلوی تهاجم فرهنگی دشمن بایستید و از ارزش های انقلاب اسلامی دفاع کنید . شما روز قیامت باید جوابگوی امام و شهدا باشید.

شما مسئولید و روی خون شهدا پا نگذارید. امکانات مختلف در اختیار شما هست . بالاخره برای اصلاح ادارات و دانشگاهها و خانواده ها و  ... تا سطح عمومی جامعه اقدامی بکنید ،تلاشی بکنید . 

6دوستان عزیز شما بگید چکار کنیم؟!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۵
ع . شکیبا

http://bayanbox.ir/view/9203362023761821886/360963-dTxlDNKg.jpg

اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است.

شهید مهدی زین الدین

-------------------


27 آبان1363

سالروز شهادت سرلشکر پاسدار مهدی زین الدین فرمانده لشکر 17علی بن ابیطالب (ع) قم

-

-

-

خاطراتی از شهید مهدی زین الدین

ماجرای زخمی شدن شهید زین الدین

بسم رب الشهدا و الصدیقین

عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد.

 یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند«رفته عقب.»

یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف.

 بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند.

مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط...

فرمانده خاکی

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده بودند.

 دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده بود و عرق از سر و صورتشان می ریزد.

یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان و خسته نباشیدی می گوید و مشغول به خالی کردن بارها می شود.

هنگام ظهر کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند.

همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند...

.....

وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه ها خالی اند. باید تا هور می رفتم.زورم آمد.

یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم «دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می کنی؟» رفت و آمد.

آبش کثیف بود. گفتم «برادر جان! اگه از صدمتر بالاتر آب می کردی، تمیز تر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعد ها فهمیدم آن جوان بسیجی فرمانده ما شهید مهدی زین الدین بوده...

عکس ها و خاطرات بیشتر در ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۶
ع . شکیبا

فروزان مرادپور»، دانشجوی غرق شده در سیلاب , عکس دختر دانشجوی غرق شده در سیلاب غرق شدن , دختر در سیلاب خرم آباد

آخرین تصویر دختر دانشجوی غرق شده در سیلاب خرم آباد "فروزان مرادوند"

  سیل در خرم آباد باعث غرق شدن یک دختر جوان دانشجو شد.

مجله مراحم : «فروزان مرادپور»، دانشجوی غرق شده در سیلاب دیروز خرم آباد 1395/08/18

او که اهل ایلام است چند روز پیش به همراه دانشجویان به دیدار «شهید زنده» آقا سید نورخدا موسوی رفته بود.

خداوند رحمتش کند. برایش فاتحه ای بخوانید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۳
ع . شکیبا
متولد 1348 ماه مرداد
محل شهادت جزیره بوارین سال 1365
کربلای چهار {غواص}

امروز می خواستم براتون یک خاطره  تعریف کنم که مربوط به اسفند سال ۶۵ است. 

تنها برادرم و هم رزم هایش در کربلای  ۴به شهادت رسیدند و۴۰ روز زیر خاک مفقود بودند که کربلای ۵ آنها رو که خیلی بودند پیدا کردند و آنها رو آوردند و به خانواده آنها تحویل دادند. خاطره من به چهلم برادرم برمی گرده امیدوارم خوشتون بیاد.

یکروز که دم دمای غروب بود ، یک دسته پرستو آمدند میان حیاط . جالب بود یکی از پرستو ها جدا شد و مابقی توی حیاط پرواز می کردند.niniweblog.com

پرستو آمد کنار عکس برادرم که به دیوار توی حال زده بودند شاید یکی دو دقیقه کنار عکس بود و خیره به

 آن نگاه می کرد . بعد پرواز کرد و رفت کنار بقیه پرستوها و چرخی میان حیاط زدند و رفتند. برای ما هم جای تعجب داشت.

تا آمدیم ببینیم چی شد اثری از آنها نبود.

و هیچ وقت آن خاطره از یادمان نمی رود.

برای شادی روح رهبر عزیزمان امام خمینی(ره) و تمامی شهدای ایران صلوات بفرست

niniweblog.com

منبع: وبلاگ پرستوی مهاجر -  خاطره ای از خواهر شهید - 1392


اسامی تعدادی از شهدای عملیات های کربلای 4 و 5 به همراه تصاویر آنها در قالب Pdf

جهت مشاهده اسامی کلیک نمایید:     

اطلاعات بیشتر در سایت:

هیئت انصارالمهدی(عج)-ستاد یادواره شهداء و ایثارگران اطلاعات عملیات و غواصان لشکر 21 امام رضا علیه السلام

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۵
ع . شکیبا

http://yaranmahdi.persiangig.com/video/587760_bHGqem7I.jpg

خاطره شعر گفتن دختر شهید گمنام برای پدرش در مراسم عروسی :

چه پیش آمده که پیش ما نمی آیی

همه‌ جوانی مادرم چرا نمی آیی

اگر چه سخت! ولی دخترت بزرگ شده

برای عقدکنان، با وفا نمی آیی

عروس و داماد عازم سفرند

پدر ، زیارت موسی الرضا نمی آیی

 

برای دریافت فایل صوتی کلیک کنید  

منبع: وبلاگ گمنام مثل پدرم ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۴
ع . شکیبا

http://media.snn.ir/original/1395/08/01/IMG14103096.jpg

شهادت سید مصطفی خمینی، نهضت اسلامی ایران را جان تازه‌ای بخشید و به شکل انقلابی فراگیر درآمد که پس از ۱۵ ماه منجر به سقوط رژیم پهلوی شد.

به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری دانشجو، شهید سید مصطفی خمینی فرزند امام خمینی‌(ره) در سال 1309 در قم متولد شد. به مناسبت نام پدربزرگ پدری‌اش «شهید سیدمصطفی موسوی‌» او را نیز مصطفی نامیدند. در سال 1316 ش. قدم به مدرسه گذاشت و برای تکمیل شخصیت خدادادی و فطری خود و نوشیدن جرعه‌های علم و دانش راهی مدرسه شد، دوران ابتدایی را در مدرسه‌های "باقریه" و "سنایی" قم در سال 1323 - 1324 به پایان رساند.


علاقه فراوان وی به اسلام و روحانیت و راهنمایی‌های پدر بزرگوار و دوستان دلسوزش موجب گردید که بعد از اتمام دوران ابتدایی در سال 1324 به صف طلاب حوزه بپیوندد. وی در راه فراگیری علوم اهل بیت علیه‌اسلام تلاشی بی‌وقفه و فوق‌العاده داشت و خود را به طور کامل در جهت کسب دانش و علم وقف کرده بود، از این رو در اندک زمانی به رشد فرهنگی و علم بالایی دست یافت و در کمتر از شش سال دروس سطح حوزه را به پایان رسانید. وی در این دوره از اساتیدی مثل آیات بزرگوار شیخ مرتضی حائری، شهید صدوقی، سلطانی و شیخ عبدالجواد اصفهانی بهره جست.


آیت‌‌الله ابطحی کاشانی از یاران شهید، درباره علاقه و هوش سرشار ایشان به درس می‌گوید:«گاهی به حجره ما می‌آمد و گاهی من به منزل وی می‌رفتم و با هم به درس می‌رفتیم (درس آقای سلطانی، درس آقای شیخ عبدالجواد اصفهانی) و از آن پس نیز با هم با درس خارج می‌رفتیم (درس ‍امام، درس آقای بروجردی، درس آقای داماد) و خارج از درس‌ها هم، با هم مباحثه‌ای داشتیم (تقریرات آقای نائینی، رساله‌های شیخ انصاری در آخر مکاسب و...)


خصوصیتی که در شهید حاج آقا مصطفی سراغ داشتم، این بود که از همان اول حالت تعبد نسبت به مطالب علمی نداشت ؛ یعنی مثلا اگر شیخ انصاری یا هر بزرگواری مطلبی را گفته است سربسته نمی‌پذیرفت، بلکه مانند امام در مقام تجزیه و تحلیل بر می‌آمد و می‌توان گفت از همان اوایل روح اجتهاد داشت و همین هم باعث ترقی او شد». آقا مصطفی دارای استعداد فراوانی بود؛ به طوری که پس از تلاش فراوان در 27 سالگی به درجه اجتهاد نائل آمد که اجازه اجتهاد وی از طرف امام خمینی (ره‌) بود.


حاج آقا مصطفی در سال 1335 شمسی با خانم معصومه حائری، دختر آیت‌الله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی ازدواج نمود. اولین فرزند آن‌ها محبوبه بود که به جهت ابتلا به بیماری مننژیت درگذشت‌. دومین فرزند حسین‌، نام داشت که هم‌اکنون در کسوت روحانیت است‌. سومین فرزند آن‌ها مریم است که تا دوره دکترا تحصیل کرده است‌.


شهید سید مصطفی خمینی از سال 1341 که نهضت امام خمینی آغاز شد، همواره در کنار امام و یار و همراه و مشاور حضرت امام بود. وی پس از جریان 15 خرداد و نیز بار دیگر پس از تبعید حضرت امام، به علت اقدامات اعتراض‌آمیز خود بر علیه رژیم شاه توسط ساواک دستگیر شد و در نهایت نیز در 13 دی 1343 مأموران رژیم، به خانه‌‌اش حمله کرده و وی را نیز به ترکیه تبعید کردند.


وی پس از ورود به نجف در کنار برنامه‌های درسی و علمی، مبارزه را در کنار حضرت امام ادامه دادند. در سال 48 به دنبال یک سلسله فعالیت علیه رژیم بعثی عراق، دستگیر و به بغداد منتقل شدند. سرانجام در نیمه شب اول آبان 1356 (در سن 47 سالگی) آیت‌الله سید مصطفی خمینی، به شکل مرموزانه‌ای به شهادت رسید.


اولین کسی که از این واقعه آگاه شد و دیگران را نیز مطلع نمود، خادمه منزل حاج آقا مصطفی به نام صغری خانم بود. وی مشاهدات خود را به شرح ذیل بازگو می‌کند:


«شب‌، آخر قرار بود برای آقا مهمان بیاید. چون دیر وقت بود، ایشان آمدند و به من گفتند: صغری برو بخواب‌، من خودم در را باز می‌کنم‌. من هم اول به حرم رفتم‌، نماز خواندم‌، زیارت کردم‌، بعد به خانه آمدم و خوابیدم‌. صبح که طبق معمول‌، صبحانه آقا را بالا بردم‌، دیدم آقا روی کتاب‌هایشان خم شده‌اند، فکر کردم که خوابشان برده است‌، صدایشان کردم و گفتم‌: آقا... آقا خوابتان برده‌... که دیدم جواب نمی‌دهند و زیر چشمشان هم به رنگ خرما شده است‌. پایین رفتم و خانم ایشان را که مریض بود، صدا کردم و خودم هم به کوچه رفتم و فریاد زدم که آقا مصطفی (ره‌) مریض شده است که در این هنگام آقای دعایی مرا دید و با یکی دو نفر دیگر به بالا آمد و آقا را به بیمارستان بردند و دیگر نمی‌دانم چه شد.»


خانم معصومه حائری یزدی‌، همسر مرحوم آقا مصطفی‌، دومین نفری بود که از درگذشت شوهرش مطلع شد. وی نیز در این زمینه گفته‌ است:


«حاج آقا مصطفی‌ مردی بسیار قوی و از سلامت کامل برخوردار بود، هیچ‌گونه ناراحتی و بیماری نداشت‌، به همین دلیل برخلاف آن چه شایع کردند سکته قلبی‌، خیلی بعید به نظر می‌رسید».


شهادت وی، نهضت اسلامی ایران را جان تازه‌ای بخشید و به شکل انقلابی فراگیر درآمد که پس از 15 ماه منجر به سقوط رژیم پهلوی شد. شاید به همین جهت بود که حضرت امام خمینی (ره)، شهادت ایشان را از الطاف خفیه الهی دانستند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۸
ع . شکیبا
عکس و تصویر ((عکس شهید ابراهیم هادی)) یه نفر اومده بود مسجد و از دوستان سراغ شهید ابراهیم ...

((عکس شهید ابراهیم هادی))

یه نفر اومده بود مسجد و از دوستان سراغ شهید ابراهیم هادی رو می گرفت .
بهش گفتم : " کار شما چیه ؟ بگین شاید بتونم کمکتون کنم "
گفت : " هیچی ! می خواهم بدونم این شهید ابراهیم هادی کی بوده ؟
قبرش کجاست ؟ "
مونده بودم چی بهش بگم ..
بعداز چند لحظه سکوت گفتم :
" شهید ابراهیم هادی مفقودالاثره ، قبر نداره .. چرا سراغشو می گیری ؟ "
با یه حزن خاص قضیه رو برام تعریف کرد :
" کنار خونه ی ما تصویر یه شهید نصب کردند که مال شهید ابراهیم هادی هستش . من دختر کوچیکی دارم که هر روز صبح از جلوی این تصویر رد میشه و میره مدرسه . یه روز بهم گفت :
" بابا این آقا کیه؟ "
گفتم : " اینا رفتند با دشمنا جنگیدن و نذاشتن دشمن به ما حمله کنه و شهید شدند . "
از زمانی که این مطلب رو به دخترم گفتم ، هر وقت از جلوی عکس رد میشه بهش سلام می کنه .
چند شب پیش این شهید اومده به خواب دخترم بهش گفته من ابراهیم هادی ام ، صاحب همون عکس که بهش سلام می کنی ؛
بهش گفته :
" دختر خانوم ! تو هر وقت به من سلام می کنی من جوابت رو میدم ؛
چون با این سن کم ، اینقدر خوب حجابت رو رعایت می کنی دعات هم می کنم. "
بعد از اون خواب دخترم مدام می پرسه : " این شهید ابراهیم هادی کیه ؟ قبرش کجاست ؟ "
بغض گلوم رو گرفته بود .. حرفی برا گفتن نداشتم ؛
فقط گفتم : " به دخترت بگو اگه می خواهی شهید هادی همیشه هوات رو داشته باشه مواظب نماز و حجابت باش ... "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۶
ع . شکیبا