سخن بلاگ

نوشته های فرهنگی اجتماعی و سبک زندگی

سخن بلاگ

نوشته های فرهنگی اجتماعی و سبک زندگی

سخن بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

«نوشته های فرهنگی و اجتماعی و سبک زندگی»

باید انسانها، هم آموزش داده شوند و هم تزکیه شوند، تا این کره‌ى خاکى و این جامعه‌ى بزرگ بشرى بتواند مثل یک خانواده‌ى سالم، راه کمال را طى کند و از خیرات این عالم بهره‌مند شود. مقام معظم رهبری

التماس دعا
برادر شما شکیبا

۵۳ مطلب با موضوع «جبهه و جنگ و رزمندگان» ثبت شده است

خواب قابل تامل مادر شهید بروجردی/ اینها که به جای ما ماندن برای مملکت کار نکردند

خواب قابل تامل مادر شهید بروجردی/ اینها که به جای ما ماندن برای مملکت کار نکردند

مادر شهید بروجردی در جوار مزار فرزندش: «پسرم رو خواب دیدم گریه می‌کرد» ؛ گفت: «ما شهید شدیم٬ ولی اینها که ماندند به جای ما ، کاری نکردند برا مملکت !»

پ.ن: شهدا زنده اند و حواسشون به انقلاب و عملکرد مسئولین و مردم هست که با خون بهای آنها چگونه رفتار می کنند.

دیدار شهید بروجردی با مادرش ، پس از شهادت

فرمانده کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در حاشیه تشییع پیکر مادر شهید بروجردی در گفت و گو با خبرنگار فرهنگی شهدای ایران؛ با اشاره به جایگاه والای این مادر بزرگوار گفت: والده مکرمه شهید بروجردی از مصادیق بارز این فرمایش حضرت امام(ره) هستند که فرمودند از دامن زن مرد به معراج می رود.

وی با بیان اینکه در حقیقت این مادر با تربیت چنین فرزند شجاع، رشید و متعهدی دِین خودش را به اسلام و مسلمین ادا کرد، اظهار داشت: اگرچه این مادر از لحاظ وضعیت مالی و اقتصادی در شرایط خوبی نبود و جزو افراد مرفه بحساب نمی آمد اما به لحاظ فکری و عقیدتی یک انسان بسیار غنی بود بنحوی که خودش با حرف های کاملا روشنگرانه و هدایت هایی که داشت برای گره گشایی از امور اسلام و مسلمین نقش حائز اهمتی داشت.

رئیس سابق بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس در ادامه افزود: ایشان با وجود اینکه از نظر سواد عمومی سواد بالایی نداشت اما از نظر بصیرت و آگاهی جز خواص طرفدار حق در جامعه بود بنحوی که در کوران ها و حوادث مختلف با موضع گیری های اصولی و درست خودش در تهران، لرستان و کردستان روشنگری و هدایت می کرد و در جاهایی که نفوذ کلام داشت برای تبیین مواضع امام و رهبری دریغ نمی کرد.

باقرزاده با بیان اینکه ایشان با وجود کهولت سن، نیازهایی هم داشت اما مناعت طبع و روح بلند این مادر مانع از این بود که خواسته های خودش را بخواهد مطرح کند، به خاطره ای از این مادر شهید اشاره کرد و افزود: این خاطره مربوط به حدود 15 سال قبل می شود و من به نقل از شخص مادر شهید می گویم. ایشان حتی برای کوبیدن میله پرده به تنهایی اقدام می کند و در خلال این نصب میله پرده که روی یک چهارپایه ای رفته بود بالای آن به زمین می خورند و سرش به جسم سختی می خورد و بی هوش می شود. اینطور که ایشان نقل کردند لحظاتی بعد می بینند که فرزند عزیز و شهیدش محمد بروجردی که سالها قبل به شهادت رسیده بود، سر مادر را بر روی دامن گرفته و او را نوازش می کند که این الطفات و توجه شهید به خانواده است.

فرمانده کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در صحبت های خود را با خبرنگار شهدای ایران با نقل خاطره ای از شهید محمد بروجردی به پایان رساند و گفت:شهید بروجردی خاطره ای را تقریبا ده روز قبل از شهادتش نقل کرده که من با یک واسطه و از طریق یکی از سرداران برای شما نقل می کنم.

شهید عزیز می فرمودند "در دوران کودکی و در ایام عید نوروز که وضع مالی مان خوب نبود، می دیدم که بچه های کوچک همه وضع ظاهری شان از نظر لباس و پوشش مرتب و نو شده و من هم دوست داشتم اما این اتفاق به دلیل مشکلات مالی امکان پذیر نبود. به مادر اصرار کردم. مادر چندبار به من گفت که امکان تهیه لباس نو ندارم اما اصرار زیاد از حد من باعث شد مادر کمی ناراحت شود و تشری به من بزند و من با حالت گریه به خواب رفتم.

در عالم خواب امیرالمومنین علی علیه السلام ابوالایتام را در خواب دیدم. آقا به من گفتند چرا مادر را ناراحت کردی. از این به بعد هر چه خواستی از خودم بخواه.

و ایشان می فرمود از آن لحظه که از خواب بیدار شدم و تا این لحظه (ده روز قبل شهادت) تا کنون هیچ رغبتی به مسایل دنیایی پیدا نکردم. "

خب کسی که مورد عنایت امیرالمونین علیه السلام قرار می گیرد و چنین مادری نیز او را تربیت کند طبعا باید چنین شگفتی هایی را هم در روابط انسانی، اخلاقی و اجتماعی و در صحنه جهاد و شهادت بیافریند و چنین نقشی را ایفا کند و افتخاری باشد برای جامعه انقلابی و اسلامی کشورمان و خدا رحمت کند این مادر و فرزند شهیدش را.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۵
ع . شکیبا
قالیبافقالیباف با صدور بیانیه ای ضمن فراخواندن حامیانش به رای دادن به رئیسی، اعلام کرد نیروهای انقلاب علیه ناکارآمدی دولت فعلی ائتلاف خواهند کرد.

به گزارش خبرگزاری مهر، محمد باقر قالیباف نامزد انتخابات ریاست جمهوری درباره انتخابات بیانیه مهمی صادر کرد.

متن کامل بیانیه بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم
 
مردمِ شریف ایران
 
روزی که علی رغم مصالح شخصی، تصمیم گرفتم وارد صحنه انتخابات شوم، می دانستم با چه شرایط سخت و خطرناکی روبرو خواهم شد؛ چرا که روشن بود برای تغییر اساسی وضع موجود، راهی نیست جز مبارزه با ۴درصدی هایی که در سالهایی طولانی، توانسته اند بر شریان های اقتصادی و سیاسی کشور مسلط شوند و نه تنها اقدامی برای حل مهمترین معضلات روز اقتصادی و اجتماعی نکنند، بلکه روز به روز با ترجیح منافع خود و بی قانونی های گسترده، بر این بحران ها، به ویژه بر بحران رکود و بیکاری دامن بزنند.

همانطور که شهید بهشتی پیش بینی کرده بود، مبارزه با فرصت طلبانِ انقلابی نما بسیار پرهزینه شده است، چون این جریان موریانه وار در حال خوردن ریشه های انقلاب است و گروهی که نه تنها با انقلابی های اصیل تضاد مبانی فکری دارند، بلکه جریانی هستند که منافع مادی آنها به خطر افتاده است.

 لذا با توکل بر خداوند باری تعالی و با همه کمبودها و کم بضاعتی هایی که در خود می دیدم، تصمیم گرفتم با هدف تغییر وضع موجود، پای در میدان انتخابات بگذارم؛ میدانی که با تخریب ها، توهین ها و اتهام زنی های گسترده ای علیه خودم، خانواده ام و هوادارانم همراه بود و البته همه این ها مرا در پیمودن مسیری که انتخاب کرده بودم، مصمم و راسخ تر ساخت.
 
 در شرایط کنونی، آرمان اصلی کشور و مردم، تغییر وضع موجود است و برای رسیدن به این آرمان، چاره ای نبود جز اینکه با وجودِ داشتنِ برنامه ای دقیق و جامع برای حل مشکلات کشور، مبارزه ای واقعی و نه شعاری با اشرافی گری و فرصت طلبی هم آغاز می شد؛ لذا تلاش کردم، در کنار ارائه برنامه های دقیق، که توانایی اجرایی شدن آن ها نیز وجود داشت، با شیوه ای صریح و اخلاقی، مبارزه با ۴ درصدی ها را آغاز کنم و در راه این مبارزه، نه از تخریب ها و تهدیدها ترسیدم و نه هیچ گاه پا را از اصول فراتر گذاشتم و در کنار شفاف سازیِ زندگیِ اقتصادیِ شخصی ام، حرفی بی سند و بی مبنا نزدم. در حالی که آنها در عین تخریب های کور، نتوانستند از لرزه ای که بر اندام شان افتاده است جلوگیری کنند، بگونه ای که تمام امکانات خویش را برای مقابله با این جنبش مردمی به خط کردند و از این پس نیز این تخریب ها توسط این ۴ درصدی ها ادامه پیدا خواهد کرد.  

آنچه که در این مقطع اهمیت دارد و حیاتی است، حفظ منافع مردم، کشور و انقلاب است و اکنون که این آرمان بزرگ، جز با تغییر وضع موجود محقق نمی شود، باید به منظور وحدت در جبهه  انقلاب، تصمیمی اساسی و خطیر گرفت.

لذا برای حفظ این آرمان بزرگ، از همه حامیان مردمی خویش در سراسر کشور می خواهم، که تمام ظرفیت و حمایت خود را برای موفقیتِ برادر ارجمندمان حجت الاسلام و المسلمین سید ابراهیم رئیسی و به بار نشستن دولت کار و کرامت برای خدمت به مردم قرار دهند و از همه مردمی که در این مدت به تشکیل دولت مردم دل بسته بودند و از همه حامیان مردمی و یاران بی ادعایِ خودم، که بی هیچ چشم داشتی و با تمام وجود، در جهت تحقق آرمانهای انقلاب تلاش کرده اند، تشکر و قدردانی می کنم.

انتظار ما و مردم بر این است که این تصمیم، زمینه ساز آغاز دورانی جدید برای یک تحول اقتصادی باشد که با قطع دست ۴ درصدی ها از اقتصاد، منتج به ایجاد اشتغال جوانان برومند این سرزمین و حمایت از مستضعفین و محرومان در ایران سربلندمان گردد.

مبارزه تازه آغاز شده است و تا ریشه کنی کامل فساد و ناکارآمدی، باید جان و آبروی خود را نیز بی چشمداشت فدا کرد.  

محمدباقر قالیباف

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۷
ع . شکیبا

http://www.asareashoura.ir/images/static/300x400/asareashoura1486403377ir4.jpg

همسر شهید تجلایی با انتقاد از اینکه چرا به وصیت شهید عمل نمی شود، خاطرنشان کرد:

شهید دو توصیه مهم عشق به رهبری و ولایت فقیه و نفرت از دشمنان اسلام برای من به یادگار گذاشته است.

 به گزارش خبرنگار ابصارنیوز، مراسم گرامیداشت هفته بسیج به همت پایگاه مقاومت دانشگاه محقق اردبیلی و با حضور نسیبه عبدالعلی زاده همسر سردار شهید علی تجلایی در سالن بصیرت دانشگاه برگزار شد.

نسیبه عبدالعلی زاده همسر سردار شهید علی تجلایی نیز در این مراسم با اشاره به خاطراتی از شهید، گفت: نباید از شهید به عنوان نردبان و شعار برای رسیدن به اهداف و مقاصد خود استفاده کرد.

وی با بیان اینکه شهید علی تجلایی هنگام شهادت 25 سال سن داشت، افزود: دل کندن از عشق و علاقه آسان نیست و کاری بسیار سخت و دشوار است.

 عبدالعلی زاده خواستار پرداخت ویژه به وصیت نامه شهید تجلایی شد و افزود: در این وصیت نامه توصیه های مهمی به خانواده و بویژه مسئولین شده است.

امروز به بسیجی ها غبطه می خورم.

وی با بیان اینکه طبق آیه مستقیم قرآن، شهدا سر سفره الهی روزی می خورند، گفت: وقتی هنگام دعا و نیاز، شهدا را وسیله قرار دهیم، شهدا نیز بین نیاز و حاجت ما و خدا واسطه می شوند.

همسر شهید تجلایی با بیان اینکه هرگز جسارت نکردم پرونده بسیجی داشته باشم، افزود: دیدگاه و تصوری که شهید تجلایی از بسیج داشت آنقدر سنگین و مقدس بود که هیچ گاه جرأت نکردم تا پرونده بسیجی داشته باشم، 

وی با بیان اینکه خوشحالم که پیکر همسر شهیدم هنوز برنگشته است، تصریح کرد: شهید تجلایی احترام و ارادت خاصی به بسیجی ها داشت این روحیه چنان در او زنده بود که به خاطر دفاع از یک بسیجی در عملیات بدر گلوله ای به قلب او اصابت کرد و به فیض شهادت نائل شد.

عبدالعلی زاده با انتقاد از اینکه چرا به وصیت شهید تجلایی عمل نمی شود، خاطرنشان کرد: شهید دو توصیه مهم عشق به رهبری و ولایت فقیه و نفرت از دشمنان اسلام برای من به یادگار گذاشته است.

همسر شهید تجلایی با بیان اینکه «با شهرت علی مشکل دارم» افزود: از اینکه همسر شهید هستم مسئولیت بزرگی را احساس می کنم به طوری که خیلی از چیزهای حلال را برای خود حرام کرده ام.

وی با بیان اینکه همرزم شهید تجلایی بودن راحت است ادامه داد: هم عقیده او بودن مهم و اصل است، این درحالی است که عده ای از شهدا به عنوان نردبان استفاده می کنند که به ویژه این مورد در آستانه انتخابات بیشتر دیده می شود.

عبدالعلی زاده همچنین با اشاره به شخصیت والای شهید مهدی باکری، افزود: شهید باکری همیشه تاکید داشت عاقبت بخیری ما تنها در تبعیت و حرکت در مسیر ولایت فقیه است.

 خانواده های شهدا مدافع ملت و ارزش های اسلامی هستند.


همسر سردار شهید علی تجلایی
شادی روح مطهرشهید صلوات

زندگینامه و خاطرات شهید تجلایی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۲۸
ع . شکیبا
                        

همسر شهید «علی تجلایی» در خاطره‌ای با اشاره به خواسته‌ شهید در زمان ازدواج می‌گوید: قبل از شروع مراسم عقد، علی آقا نگاهی به من کرد و گفت: شنیدم که عروس هرچه از خدا بخواهد، اجابتش حتمی است، گفتم چه آرزویی داری؟ در حالی‌که چشمان مهربانش را به زمین دوخته بود، گفت: «اگرعلاقه‌ای به من دارید و به خوشبختی من می‌اندیشید لطف کنید از خدا برایم شهادت بخواهید».

از این جمله تنم لرزید. چنین آرزویی برای یک عروس در استثنایی‌ترین روز زندگی‌اش بی نهایت سخت بود. سعی کردم طفره بروم؛ اما علی آقا قسم داد که در این روز این دعا را در حقش بکنم، ناچار قبول کردم.

هنگام جاری شدن خطبه عقد هم برای خودم و هم برای علی طلب شهادت کردم و بلافاصله با چشمانی پر از اشک نگاهم را به علی دوختم؛ آثار خوشحالی در چهره‌اش آشکار بود. مراسم ازدواج ما در حضور شهید «آیت‌الله مدنی» و تعدادی از برادران پاسدار برگزار شد. نمی‌دانم این چه رازی است که همه پاسداران این مراسم و داماد مجلس و آیت‌الله مدنی همه به فیض شهادت نائل شدند !

http://ijtihad.ir/images/PhotoImages/4159.jpg

شهید آیت الله مدنی و جمعی از پاسداران و بسیجی ها

(عکس برای نمونه درج شده و مربوط به خاطره عقد شهید تجلایی نمی شود)



شهیدی که برای خدا سوغاتی برد !
پرنده‌ای‌ که‌ به‌ پرواز همسایگی‌ خورشید عادت‌ کرده‌ است، هرگز با خاک‌ خو نمی‌گیرد و در قفس‌ نمی‌گنجد. "علی "‌ نیز به‌ زیستن‌ در فضای‌ روحانی‌ جبهه‌ها خو گرفته‌ بود.


چند روزی‌ بود که‌ به‌ شهر آمده‌ بود اما آرام‌ و قرار نداشت، غم‌ فراق‌ میدان‌ جنگ‌ بیقرارش‌ کرده‌ بود.همیشه‌ این‌ چنین‌ بود؛ آن‌ گاه‌ که‌ عازم‌ جبهه‌ می‌شد، سایه‌ اندوه‌ از چهره‌اش‌ محو می‌شد،گونه‌ هایش‌ گل‌ می‌انداخت‌ و آن‌ زمان‌ بود که‌ می‌توانستی‌ شادی‌ را، شادی‌ حقیقی‌ را آشکارا در چهره‌اش‌ ببینی. در دفتر خاطراتش‌ نوشته‌ بود:«متأسفانه‌ امروز مجبور شدم، پوتین‌های‌ جبهه‌ را واکس‌ بزنم‌ و خاک‌ جبهه‌ را از روی‌ این‌ پوتین‌ها پاک‌ کنم، که‌ این‌ برایم‌ فوق‌ العاده‌ دردناک‌ است»!


شب‌ فردایی‌ که‌ می‌خواست، عازم‌ جبهه‌ شود وسایل‌ سفرش‌ را مرتب‌ می‌کرد.لباس‌ پاره‌ پاره‌ای‌ را که‌ در زمان‌ محاصره‌ و آزادی‌ سوسنگرد پوشیده‌ بود، در ساک‌ نهاد.در این‌ زمان‌ مسئول‌ طرح‌ عملیات‌ قرارگاه‌ خاتم‌ الانبیاء(ص) بود، گفتم: «محال‌ است‌ شما را بگذارند به‌ جلو بروید.»گفت: «این‌ بار با اجازه‌ بسیجی‌ها به‌ عملیات‌ می‌روم، نمی‌خواهم‌ پشت‌ بی‌سیم‌ باشم.»گفتم: «حالا چرا لباسهای‌ سوسنگرد؟» با لحنی‌ خاص‌ گفت: «می‌خواهم‌ حالا که‌ پیش‌ خدا می‌روم، بگویم؛خدایا؛اینها جای‌ گلوله‌ است، بالاخره‌ ما هم‌ تو جبهه‌ بوده‌ایم.»


صبحدم‌ عازم‌ بود. وقتی‌ از من‌ خداحافظی‌ می‌کرد، مرا به‌ حضرت‌ زهرا(س) قسم‌ داد و گفت: «مرا حلال‌ کنید، من‌ پدر خوبی‌ برای‌ بچه‌ها و همسر خوبی‌ برای‌ شما نبوده‌ام»!
گفتم: «باشد»
گفت: « این‌ طوری‌ نمی‌شود باید از صمیم‌ قلب‌ حلالم‌ کنی، من‌ مطمئنم‌ که‌ دیگر برنمی‌گردم»!
"علی "‌ رفت‌ و من‌ ماندم‌ و انتظار. علی‌ با حال‌ و هوایی‌ دیگر منزل‌ و شهر را ترک‌ کرد. من‌ ماندم‌ و فکر این‌ که‌ علی‌ خودش‌ در آخرین‌ لحظات‌ خداحافظی‌ گفت: «مطمئنم‌ که‌ دیگر برنمی‌گردم»!


یادم‌ آمد که‌ قبل‌ از رفتنش، با هم‌ به‌ زیارت‌ مزار شهدا رفتیم. وقتی‌ از کنار مزار شهیدان‌ می‌گذشتیم، رو به‌ من‌ کرد و گفت: «خدا کند جنازه‌ من‌ به‌ دست‌ شماها نرسد.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «برادران، بسیار به‌ من‌ لطف‌ دارند و می‌دانم‌ که‌ وقتی‌ به‌ زیارت‌ مزار شهیدان‌ می‌آیند، اول‌ به‌ سراغ‌ من‌ خواهند آمد، اما قهرمانان‌ واقعی‌ جنگ‌ شهیدان‌ بسیجی‌اند... دوست‌ ندارم‌ حتی‌ به‌ اندازه‌ یک‌ وجب‌ از این‌ خاک‌ مقدس‌ را اشغال‌ کنم، تازه‌ اگر هم‌ جنازه‌ام‌ به‌ دستتان‌ رسید، یک‌ تکه‌ سنگ‌ جهت‌ شناسایی‌ خودتان‌ روی‌ مزارم‌ بگذارید و بس»!
10‌ روز از رفتنش‌ می‌گذشت‌ که‌ تلفن‌ کرد و پس‌ از سلام‌ و احوالپرسی‌ گفت: «دارم‌ می‌روم‌ برای‌ دعای‌ ندبه، سلام‌ ما را به‌ مردم‌ برسانید و بگویید رزمندگان‌ را دعا کنند و به‌ حضرت‌ زهرا (س) متوسل‌ شوند.»
وقتی‌ از توسل‌ به‌ حضرت‌ زهرا(س) سخن‌ می‌گفت، حدس‌ می‌زدم‌ که‌ رمز عملیات‌ «یازهرا(س)» است
.
هر روز منتظر خبر عملیات‌ بودیم‌ که‌ پس‌ از چند روز "علی‌ " زنگ‌ زد و برای‌ آخرین‌ بار صدایش‌ را شنیدم: «مرا حلال‌ کن»! گریه‌ام‌ گرفت‌ و حال‌ آن‌ که‌ تا آن‌ روز پشت‌ گوشی‌ گریه‌ نکرده‌ بودم. "علی "‌ ناراحت‌ شد و گفت: «گریه‌ نکنید، این‌ آرزوی‌ هر مسلمان‌ پیرو امام‌ حسین‌ (ع) است‌ که‌ به‌ فیض‌ شهادت‌ برسد.» بعد مسیر سخن‌ را به‌ طنز تغییر داد تا مرا خوشحال‌ کند: «قول‌ می‌دهم‌ آخرت‌ شفاعت‌ شما را بکنم‌ و... مسئولیت‌ حوریان‌ را به‌ شما بدهم !»


مکالمه‌ ما تمام‌ شد، اما اندوه‌ دلم‌ را می‌فشرد، از دست‌ خودم‌ ناراحت‌ بودم‌ که‌ چرا گریه‌ کردم‌ و باعث‌ ناراحتی‌ او شدم. دوباره‌ تماس‌ گرفتم‌ تا عذرخواهی‌ کنم‌ که‌ گفتند: «برادر تجلایی‌ از پادگان‌ رفته‌ است...»

شادی روح پاکش صلواتی بفرستید.

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1394/12/20/13941220000059_PhotoL.jpg

سردار شهید علی تجلایی - نفر سمت چپ

شادی روح مطهر شهید صلوات

زندگینامه و خاطرات شهید تجلایی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۸
ع . شکیبا

http://cdn.asriran.com/files/fa/news/1389/1/12/129936_606.jpg

چند سال خانوادگی با وسیله شخصی سعادت بازدید مناطق عملیاتی خوزستان را داشتیم که خیلی با صفا بود.

شلمچه که چیز عجیبیه !  خیلی با صفاست و حال و هوای مسجد جمکران را دارد.

شلمچه قطعه ای از بهشت است.

و یک سال هم یادمان شهدای طلائیه و یادمان شهدای عملیات رمضان

پار سال هم که رفتیم تا سوسنگرد و بستان و نهایتا تا نزدیک مرز ، یادمان شهدای چزابه ، در حالیکه اصلا نمی دونستم اونجا یادمان هست!

البته دهلاویه و هویزه به دلمان ماند...

راستش خیلی باصفاست . یعنی جزء زندگی آدم حساب نمیشه . قدم زدن جای پای شهدا یه حال و هوایی داره که گفتنی نیست.

بالاخره هر سفری سختی و مشکلاتی هم داره اما حوب شیرینی هر سفری هم به سختی هاشه .

توکل بر خدا

البته واقعا شهدا خودشون راهنمایی می کنند . من هرچی بنویسم تا آدم خودش نره باور نمی کنه !

از ما گفتن ...

به هر طریقی شده این ایام نوروز  آدم بره ببینه و بدونه که رزمنده ها برای حفظ این آب و خاک چه کردند.

با کاروان های دانشجویی ، بسیجی ، اداری ، مسجد محل و ... خلاصه هرکدوم شده آدم حرکت کنه بره.

اگه نشد با وسیله شخصی . خانوادگی یا دوستانه .

یا اصلا چند نفری با وسیله عمومی

یه کاروان هایی هم هستند خودرو شخصی ها با مدیرش هماهنگ می کنند به اونها ملحق میشن و به صورت ده بیست ماشینه با هم بازدید می کنند. از نظر خورد و خوراک و استراحت و راوی یه محاسنی داره. از همه شهرها هم هستند. تو اینترنت بگردید تلفن هاشون هست.

ولی ما با وسیله شخصی با توکل بر خدا حرکت می کردیم و می رفتیم هرجا که دلم ندا میداد و بعد هم خدا خودش هدایت می کرد و شهدا هم راهنمایی می کردن.

تو  پای به راه در  نِه  و  هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

یا علی

التماس دعا

 
 یا ابا صالح پس کی می آیی دریافت
یاران چه غریبانه ...             دریافت

راهیان نور1

http://www.iribnews.ir/files/fa/news/1395/9/27/578768_713.jpg

شلمچه قطعه ای از بهشت...

http://meftahnews.ir/wp-content/uploads/2016/01/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1.jpg

یادمان شهدای طلائیه

http://nesennoor.persiangig.com/image/rahian-e90-8.jpg

بازمانده وسایل بعثی ها

http://media.mehrnews.com/old/Original/1393/01/21/IMG13165477.jpg

http://karamad.info/wp-content/uploads/2013/04/rahin91-11.jpg

یادمان شهدای تنگه چزابه - انتهای جاده سوسنگرد و بستان

http://bayanbox.ir/view/4902425723787482897/IMG-0071-1.jpg

تانک بجا مانده از دشمن بعثی

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1389/10/20/80482_452.jpg

این هم از مردان مرد دوران دفاع مقدس

ستاد مرکزی راهیان نور              راهیان نور               کوله بار

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۵۵
ع . شکیبا

دیدار دست‌ اندرکاران راهیان نور با رهبر معظم انقلاب

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز (دوشنبه) در دیدار دست‌اندرکاران راهیان نور و جمعی از سرداران و رزمندگان دفاع مقدس، دوران هشت‌ساله‌ی دفاع مقدس را یکی از ثروت‌های فرهنگی ناب و ارزشمند کشور دانستند و با تأکید بر اینکه راهیان نور، ابتکاری بسیار بزرگ و مهم و یک فناوری نوین برای استفاده از ثروت و معدن طلای دفاع مقدس است، گفتند: تنها راه مقابله با طراحی‌های فرهنگی بدخواهان، تولید فرهنگی و استفاده از ثروت غنی و سرچشمه‌ی قوی دوران دفاع مقدس در همه‌ی عرصه‌ها است.

رهبر انقلاب اسلامی با تشکر از دست‌اندرکاران راهیان نور، با اشاره به تأکید خداوند در قرآن کریم مبنی بر یادآوری ایام‌الله و روزهای بزرگ و تأثیرگذار، دوران دفاع مقدس را ازجمله ایام‌الله و روزهای تاریخ‌ساز ملت ایران خواندند و افزودند: به‌هیچ‌وجه نباید گذاشت که دفاع مقدس و درس‌های آن به فراموشی سپرده شود.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، راهیان نور را عاملی برای جلوگیری از فراموش شدن ارزش‌ها و درس‌های دوران دفاع مقدس خواندند و خاطرنشان کردند: برای پیشرفت و اعتلای هر کاری باید به‌طور مستمر از آن مراقبت کرد تا آن اقدام از مسیر اصلی منحرف نشود و البته پیشرفت و اعتلا نیز با گفتن و آمار دادن محقق نمی‌شود بلکه باید محصول و نتیجه‌ی کار را بر روی زمین مشاهده کرد.

ایشان با اشاره به ثروت‌های طبیعی و انسانی ملت‌ها و کشورهای مختلف گفتند: ملت و کشور ایران دارای ثروت‌ها و نقاط قوت فراوان طبیعی و انسانی است اما یکی از مهم‌ترین ثروت‌ها و ارزش‌های فرهنگی، «وجود روحیه‌ی اعتقاد به مجاهدت و انگیزه‌ی حرکت در راه دین» در میان اکثریت مردم است.

رهبر انقلاب اسلامی افزودند: «اعتقاد به ایستادگی در مقابل زورگو» و همچنین اعتقاد به اینکه «اگر ایستادگی کنیم بدون تردید بر دشمن غلبه خواهیم کرد»، از دیگر ثروت‌ها و ارزش‌های فرهنگی ملت ایران است که اگر زنده نگه داشته و به میدان آورده شوند، منشأ کارهای بزرگی خواهند بود همانند آنچه که در پیروزی انقلاب اسلامی و در دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد.
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۴
ع . شکیبا

عملیات خیبر یکی از مهمترین عملیات‌های جنگ 8 ساله بود که چون در اسفندماه 1362 انجام شد و غالبا در این روزها، خانواده‌های ایرانی در حال آماده شدن برای تحویل سال نو هستند، کمتر به آن پرداخته شده است. در این مطلب، سعی کرده‌ایم به نحوی موجز، فضای کشور و جنگ را در اسفند 62 برایتان ترسیم کنیم و در این کار از مطالب، عکس‌ها و نقشه‌های «تاریخ جنگ» هم بهره برده‌ایم. 

با درود به روح پر فتوح امام شهیدان و سرداران سپاه اسلام که در این عملیات به لقاء الهی شتافتند، این مطلب را به «شهید حاج محمد ابراهیم همت» تقدیم می‌کنیم.

* امیدواری محسن رضایی

قبل از عملیات خیبر، فرمانده سپاه امیدوار بود تا با یک عملیات قدرتمند، هم به رزمندگان در غرب کشور که فکر می‌کردند عملیات در جنوب ناممکن شده، پیامی ‌بدهد و هم برای کسانی که می‌گفتند «جنگ را نباید ادامه داد و راهی برای پیگیری آن نمانده» جواب دندان شکنی داشته باشد.

هر بار که علی‌ هاشمی ‌نتیجه شناسایی‌ها در هورالهویزه را می‌داد، محسن  رضایی امیدوارتر می‌شد. رضایی از قرارگاه نصرت، نه به فرماندهانش چیزی گفته بود و نه به ‌هاشمی‌رفسنجانی، فرمانده جنگ. اولین بار که از نتیجه شناسایی‌ها کاملا مطمئن شد، به حضرت امام اطلاع داد. امام هم وقتی رسیدن به دجله را در هدفگذاری او دید، خوشحال شد. طرح عملیات خیبر بعد از آزادسازی خرمشهر خیلی اهمیت داشت و می‌توانست تاثیری جدی در روند جنگ داشته باشد.

زمستان سال 1362 بود که محسن رضایی به فرماندهانش خبر داد که عملیات بعدی در هور انجام می‌شود. اولش شوکه شدند اما وقتی شناسایی‌های قرارگاه نصرت را دیدند، آرام گرفتند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۰۳
ع . شکیبا

راز درخت کاج

کتاب "راز درخت کاج" با ماجرای گم شدن دختر چهارده ساله محجبه و مذهبی

یک خانواده جنگزده آبادانی در شاهین شهر اصفهان شروع می‌شود. راوی داستان

که مادر این دختر است داستان دو شب بی‌قراری و تلاش خود، خانواده و آشنایان

را نقل نموده و سپس به گذشته بر می‌گردد و خواننده کتاب از تولد راوی کتاب تا

لحظه گم شدن دختر 14 ساله اش را با او مرور می‌کند.

 

قهرمان کتاب یعنی همان دختری که ناپدید شد سال 1346 در آبادان به دنیا آمد؛

پدرش به نام­‌های ایرانی علاقه داشت و اسم او را «میترا» گذاشت؛ وقتی او بزرگ

شد، از نامش ناراضی بود و به همین خاطر آن را به «زینب» تغییر داد.

 

با شروع جنگ تحمیلی و محاصره آبادان،خانواده کَمایی به همراه سایر خانواده های

آبادانی مجبور شدند شهر را ترک کنند اما برادر و خواهران زینب همچنان در آبادان

ماندند. برادرش اسلحه به دست گرفت و خواهرانش به عنوان امدادگر در جبهه آبادان

مقاومت می کردند .


 

خانواده کَمایی در شاهین شهر اصفهان ساکن شد و زینب که دختر کوچک خانواده

بود در سال 1359 به رغم آوارگی در شهر جدید و فرصت تحصیل سه ماهه، با موفقیت

پایۀ سوم راهنمایی را گذراند. زینب با آنکه در «شاهین­ شهر» غریب بود اما فعالیت­های

مذهبیِ خود را در آن شهر شروع کرد؛ این دختر معصوم علاوه بر فعالیت‌های فرهنگی،

برنامه‌های خودسازی را نیز لحظه‌­ای فراموش نمی­ کرد. نمودار برنامۀ خودسازی یک

هفته­ ای­ زینب مؤید این مطلب است.


فعالیت‌‌های مذهبی زینب، مورد غضب منافقین قرار گرفته بود و این کوردلان در آخرین

نماز مغرب اسفند­ ماه سال 1360 هنگام بازگشت از مسجد او را ربودند؛ سپس با

گره زدن چادرش او را خفه کرده و به شهادت رساندند.

 

پیکر مطهر شهید زینب کمایی ، سه روز بعد از شهادت پیدا شد و همراه با پیکرهای

غرقِ به خون 360 شهید عملیات «فتح‌المبین» در اصفهان تشییع و در گلستان

شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

  

لعنت خدا بر منافقین خبیث و کوردلی که این خواهر مذهبی و انقلابی و مؤمنه را بی گناه به شهادت رساندند.

شادی روح پاک شهید صلوات بفرستید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۸
ع . شکیبا

شهید تندگویان

به خاطر آنکه قاب عکس صدام را شکسته بودم، مرا به گودالی که هشتاد و یک پله از زمین فاصله داشت، بردند. آنجا شبیه یک مرغ‌دانی بود. وقتی مرا در سلولم حبس کردند، از بس کوچک بود، می‌بایست به حالت خمیده در آن قرار می‌گرفتم. آن سلول درست به اندازة ابعاد یک میز تحریر بود. شب فرا رسید و کلیه‌هایم از شدت سرما به درد آمده بود. به هر طریق که بود، شب را به صبح رساندم. تحملم تمام شده بود. با پا محکم به در سلول کوبیدم. نگهبان که فارسی بلد بود، گفت: چیه؟ چرا داد می‌زنی؟
گفتم: یا مرا بکشید یا از اینجا بیرون بیاورید که کلیه‌ام درد می‌کند. اگر دوایی هست برایم بیاورید! دارم می‌میرم.
او در سلول را باز کرد و چند متر جلوتر در یک محوطه بازتر کشاند و گفت: همین جا بمان تا برگردم.
در آنجا متوجه یک پیرمرد ناتوان شدم. او در حالی که سکوت کرده بود، به چشمانم زل زد. بی‌مقدمه پرسید: ایرانی هستی؟
جوابش را ندادم. دوباره تکرار کرد. گفتم: آره، چه کار داری؟ پرسید: مرا می‌شناسی؟ گفتم: نه از کجا بشناسم؟ گفت: اگر ایرانی باشی، حتما مرا می‌شناسی. گفتم: اتفاقا ایرانی‌ام؛ ولی تو را نمی‌شناسم. پرسید: وزیر نفت ایران کیست؟ گفتم: نمی‌دانم. گفت: ... نام محمد جواد تندگویان را نشنیده‌ای؟ گفتم: آری، شنیده‌ام. پرسید: کجاست؟ گفتم: احتمالاً شهید شده. سری تکان داد و گفت: تندگویان شهید نشده و کاش شهید می‌شد. دیگر همه چیز را فهمیدم. بغض گلویم را گرفته بود. فقط نگاهش می‌کردم. نگاه به بدنی که از بس با اتوی داغ به آن کشیده بودند، مثل دیگ سیاه شده بود...، گفتم: اگر پیامی داری بهم بگو.


گفت: این سیاه چال، طبقة زیرین پادگان هوانیروز الرشید است... گفت: ... پیام من مرزداری از وطن است... صبوری من است. نگذارید وطن به دست نااهلان بیفتد. نگذارید دشمن به خاک ما تعرض کند. استقامت، ‌تنها راه نجات ملت ماست. بگذارید کشته شویم، اسیر شویم؛ ولی سرافرازی ملت به اسارت نیفتد.
گفتم: به خدا قسم... پیامت را به ایرانیان می‌رسانم. خم شدم دستش را ببوسم که نگذاشت...
 

شهید مهندس محمد جواد تند گویان - وزیر نفت دولت شهید رجایی
منبع : ساعت به وقت بغداد، ج1، ص89 – 86. -
راوی: عیسی عبدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۵۸
ع . شکیبا

http://www.basijsutech.ir/wp-content/uploads/2015/08/138908070011.jpg

پیام به پنجاه‌ویکمین نشست اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی به پنجاه و یکمین نشست اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا، با اشاره به اینکه «جوانی و دانشجویی» همچون پیشرانی پرقدرت انسان را در رسیدن به آرمانهای والا یاری می‌کند، تأکید کردند: از شما عزیزان انتظار می‌رود که بر محیط پیرامونی خود اثرگذاری کنید و بر رهروان راه خدا با گفتار و عمل خود بیفزایید.
متن پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به شرح زیر است:
 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

جوانان دانشجوی عزیز
جوانی و دانشجویی هر یک به تنهایی میتواند همچون پیشران پرقدرتی ، انسان را در رسیدن به آرمان های والا یاری کند. شما بجز این دو ، از مزیّت حضور در منظومه‌ی اثرگذار انجمن‌های اسلامی نیز برخوردارید. حجّت بر شما تمام است. انتظار از شما عزیزان کاری بیش از خودسازی علمی و دینی و اخلاقی است؛ انتظار آن است که بر محیط پیرامونی خود اثر گذارید و بر رهروان راه خدا با گفتار و عمل خود بیفزائید. در نبرد نامتقارن جبهه‌ی کفر و استکبار با پرچم برافراشته‌ی اسلام ناب، این وظیفه‌ی همه‌ی ما است. هرکدام باید چشمه‌ی بابرکتی از معرفت درست اسلامی و صراط مستقیم الهی باشیم. سرزنده و پرامید و روشن باد دلهای پاک شما.

سیدعلی خامنه‌ای
۱ بهمن ۱۳۹۵ 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۹
ع . شکیبا

در مشهد، بارها شاهد بودم که از محمدباقر می‌پرسیدند: شما در جبهه چه کار می‌کنی؟ چه مسئولیتی داری؟ می‌گفت: «من افتخارم این است که برای بسیجیها جاروکشی می‌کنم.» بعضی وقتها هم می‌گفت: «آبدارچی هستم.» اینها را طوری جدی می‌گفت که کسی دچار شک و تردید نمی‌شد. خود من قبل از اینکه اهواز بروم، اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که او حتی فرمانده دسته باشد، چه رسد به اینکه مسئولیت بالاتری داشته باشد. شاید همین چیزها بود که حس کنجکاوی‌ام را برانگیخت تا برای یکبار هم که شده، همراه او به جبهه بروم. بعد از اصرار زیاد، یک روز راضی شد مرا ببرد.

فکر می‌کنم رفتیم طرف محور سلمان، اطراف خرمشهر. آنجا برخورد نیروها با او با محبت و تواضع بیشتری همراه بود. او همان جا هم با لباس بسیجی‌اش این طرف و آن طرف می‌رفت. مدت زیادی از آمدن ما نگذشته بود که یک موتورسوار از گرد راه رسید و همین که عینکش را برداشت و سلام کرد، فهمیدم بسیار عصبانی است. به محمدباقر گفت: فرمانده شما در این محور کیست؟
محمدباقر لبخندی زد و به نرمی گفت: خدا قوت اخوی! مشکلی پیش آمده؟
او با همان ناراحتی گفت: شما فقط بگو فرمانده این محور کیست؟
محمدباقر جلو رفت و دست به شانه‌اش گذاشت و گفت: حالا بیا پایین! صحبت می‌کنیم.
او سمج‌تر از قبل گفت: می‌گی فرمانده کیست یا بروم از یکی دیگر بپرسم؟
محمدباقر گفت: خیلی خوب، بیا پایین تا من ببرمت پیش فرمانده.
محمدباقر دست او را گرفت و رفتند چهل - پنجاه متر آن طرف‌تر و حدود بیست دقیقه با هم صحبت کردند و من ندیدم که آنها پیش فرمانده بروند. وقتی برگشتند، نمی‌دانم محمدباقر به او چه گفته بود که برخوردش 180 درجه فرق کرده بود. با کلّی معذرت خواهی خداحافظی کرد و رفت.

همان شب یا شب بعد که تک و تنها در سنگر نشسته بودم، بین خواب و بیداری زنگ تلفن قورباغه‌ای مرا به خود آورد. گوشی را برداشتم، کسی از آن طرف گفت: سنگر فرماندهی؟
از شنیدن کلمه فرماندهی تعجب کردم. طرف دوباره گفت: الو! سنگر فرماندهی؟
دستپاچه گفتم: اینجا کسی نیست آقا!
گفت: یعنی چه؟ پس تو کی هستی که گوشی را برداشتی؟
وقتی دید چیزی نمی‌گویم، با ناراحتی گفت: بنا بود یک ماشین بیاید تو خط شلمچه، چرا نیومد؟
گفتم: ببخشید! من از هیچی خبر ندارم.
با حالت مشکوکی پرسید: ببینم اسم تو چیه؟
گفتم: محمد صادق جوادی.
گفت: با آقای صادق جوادی چه نسبتی داری؟
گفتم: برادرش هستم.
با خنده و تعجب گفت: به! تو برادر فرمانده محوری و نمی‌دونی چی به چیه!
مکث کرد و ادامه داد: بدو برو دنبال برادرت و بگو بیاد پای گوشی.

آقا صادق وقتی فهمید من از سمت او اطلاع پیدا کرده‌ام، گفت: «ما همه بسیجی هستیم؛ منتها یکی مسئولیتش بیشتر است و یکی کم‌تر.»
آن روز آقا صادق به من فهماند که درباره این موضوع نباید به کسی چیزی بگویم. من هم تا زمان شهادتش که دو، سه ماه بعد بود، این راز را پیش خود نگه داشتم.»
  شهید جوادی
منبع : راوی: محمد صادق جوادی؛ ر. ک: کلید فتح بستان، صص 156 - 159


تولد1337/12/1 مشهد مقدس (طرقبه) - شهادت 1365/12/12 عملیات کربلای 5 خرمشهر - مزار : بهشت رضا مشهدمقدس

خاطرات و زندگینامه کامل شهید صادق جوادی در اینجا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۸:۳۹
ع . شکیبا
زندگینامه شهید علی اصغر یوسفی

نام: علی اصغر

شهرت: یوسفی

نام پدر: نصر اله

تاریخ تولد: ۱۰/۱۰/۱۳۳۷

تاریخ شهادت: ۲۳/۷/۱۳۶۱

محل شهادت: سومار

محل دفن: دار الرحمه شیراز

شهید علی اصغر یوسفی در سال ۱۳۳۷ در یک خانواده مؤمن و مذهبی در شهرستان آبادان دیده به جهان گشود.

شهید یوسفی دوران طفولیت را در آغوش گرم خانواده خود گذراند و دوران تحصیلات ابتدائی و راهنمائی و متوسطه خود را در آبادان با موفقیت گذراند .

شهید بزرگوار علی اصغر یوسفی در اوج پیروزی انقلاب به یک فرد انقلابی فعالیت چشم گیری داشت که بوسیله رژیم سفاک پهلوی دستگیر و به زندان افتاد لیکن به علت مقاومت ایشان زیر شکنجه های ساواک نتوانستند از ایشان اعترافی بگیرند و مجبور به آزادی ایشان شدند.

شهید بزرگوار یوسفی پس از اخذ دیپلم برای گذراندن دوران سربازی داوطلبانه به خدمت سربازی اعزام شد و در تیپ ۵۵ هوا برد شیراز مشغول خدمت گردید که پس از مدتی تقاضای اعزام به جبهه نمود و با تقاضای ایشان موافقت شد و داوطلبانه به جبهه اعزام گردید و در میادین نبرد شجاعتها و رشادتهای بی نظیری از خود نشان داد و سرانجام در تاریخ ۲۷/۷/۱۳۶۱ در منطقه سومار در حالی که کمتر از ۱۰ روز از پایان خدمت سربازی ایشان نمانده بود به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

ویژگی بارز اخلاقی شهید بزرگوار علی اصغر یوسفی حسن خلق و روحیه بالا ، کار و تلاش ایشان بود، از خدمت خسته نمی شد و با روحیه خستگی ناپذیر خود به دیگر هم‌رزمان خود روحیه می داد.

روحش شاد و راهش پر رهرو …

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۴
ع . شکیبا

http://bayanbox.ir/view/9203362023761821886/360963-dTxlDNKg.jpg

اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است.

شهید مهدی زین الدین

-------------------


27 آبان1363

سالروز شهادت سرلشکر پاسدار مهدی زین الدین فرمانده لشکر 17علی بن ابیطالب (ع) قم

-

-

-

خاطراتی از شهید مهدی زین الدین

ماجرای زخمی شدن شهید زین الدین

بسم رب الشهدا و الصدیقین

عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد.

 یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند«رفته عقب.»

یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف.

 بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند.

مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط...

فرمانده خاکی

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده بودند.

 دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده بود و عرق از سر و صورتشان می ریزد.

یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان و خسته نباشیدی می گوید و مشغول به خالی کردن بارها می شود.

هنگام ظهر کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند.

همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند...

.....

وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه ها خالی اند. باید تا هور می رفتم.زورم آمد.

یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم «دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می کنی؟» رفت و آمد.

آبش کثیف بود. گفتم «برادر جان! اگه از صدمتر بالاتر آب می کردی، تمیز تر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعد ها فهمیدم آن جوان بسیجی فرمانده ما شهید مهدی زین الدین بوده...

عکس ها و خاطرات بیشتر در ادامه مطلب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۶
ع . شکیبا
متولد 1348 ماه مرداد
محل شهادت جزیره بوارین سال 1365
کربلای چهار {غواص}

امروز می خواستم براتون یک خاطره  تعریف کنم که مربوط به اسفند سال ۶۵ است. 

تنها برادرم و هم رزم هایش در کربلای  ۴به شهادت رسیدند و۴۰ روز زیر خاک مفقود بودند که کربلای ۵ آنها رو که خیلی بودند پیدا کردند و آنها رو آوردند و به خانواده آنها تحویل دادند. خاطره من به چهلم برادرم برمی گرده امیدوارم خوشتون بیاد.

یکروز که دم دمای غروب بود ، یک دسته پرستو آمدند میان حیاط . جالب بود یکی از پرستو ها جدا شد و مابقی توی حیاط پرواز می کردند.niniweblog.com

پرستو آمد کنار عکس برادرم که به دیوار توی حال زده بودند شاید یکی دو دقیقه کنار عکس بود و خیره به

 آن نگاه می کرد . بعد پرواز کرد و رفت کنار بقیه پرستوها و چرخی میان حیاط زدند و رفتند. برای ما هم جای تعجب داشت.

تا آمدیم ببینیم چی شد اثری از آنها نبود.

و هیچ وقت آن خاطره از یادمان نمی رود.

برای شادی روح رهبر عزیزمان امام خمینی(ره) و تمامی شهدای ایران صلوات بفرست

niniweblog.com

منبع: وبلاگ پرستوی مهاجر -  خاطره ای از خواهر شهید - 1392


اسامی تعدادی از شهدای عملیات های کربلای 4 و 5 به همراه تصاویر آنها در قالب Pdf

جهت مشاهده اسامی کلیک نمایید:     

اطلاعات بیشتر در سایت:

هیئت انصارالمهدی(عج)-ستاد یادواره شهداء و ایثارگران اطلاعات عملیات و غواصان لشکر 21 امام رضا علیه السلام

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۵
ع . شکیبا